تبليغاتX
افکار یک مداد دیوانه
بوی قرم سبزی!

 

برای مشاهده، روی "ادامه مطلب" کلیک کنید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |



   هیچ کس نخواهد دانست

   که روی سخن من

   با که بوده است

   با خداوندگار خویش

   که چون زنی زیباست

   یا با زنی زیبا...

   که خداوندگار

زندگی من بوده است.


بیژن جلالی          

+ نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط حسن فراهانی |

   نشسته ام و بازی میکنم. هیچ کار دیگری نیست که حوصله اش را داشته باشم. آدم یا مثل انسان صبح تا عصر میرود سر کار، عصر میرود با معشوقه اش یک چیزی میخورد و بعد می آید خانه و شام و خواب؛ یا یکسره فیس بوک چک میکند و بازی میکند و زندگی را به عیاشی میگذراند؛ یا صبح تا شب سرش با تهش بازی میکند و فکرش از خزئبلات پر میشود. و چون آدمی نیستم که سرم به ماتحتم پنالتی بزند و بیکار هم هستم بازی می کنم. بازی میکنم و یکهو بصورت غافلگیرانه میروم فیس بوکم را چک میکنم. انگار عزیزی در اتاق عمل دارم و منتظرم دکتر –که مثل تمام دکترهای باتجربه نیمه کچل است و دستش موهای بلندی دارد- بیاید روی وال ِ فیسبوکم بنویسد "ما تلاش خودمان را کردیم، مریض خودتان ریقو بود". یا مثلا بنویسد "مبارکه، دختره. برو تو صفحه ی خانومت لایک بزن"...  که هیچ وقت نمی آید چون ما مریض ریقو در خاندان ِ بی بخارمان نداریم و کسی هم هنوز به من زن نداده.

 

   همین، یعنی فقط همین ها! این میشود یک روز من. این میشود گذران عمر من، غیر از آن چند ساعت با هم بودن های 2 نفره که جزو گذران عمر به حساب نمی آیند البته.

   ------

 

   دلم تنگ ِ اینجا بود. سلام.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |



   حاصل آخرین سفر شمال دو دوست بود: "فوبیا" و منوچهر.

   "فوبیا" ماده سگی شیطان بود از نژادی درپیت و منوچهر حلزون ِ احمق و دوست داشتنی ام. منوچهر را که در آب می گذاشتی لبخند تصنعی می زد و در لاکش قایم می شد، معلوم بود او هم مثل من و گربه ها با آب میانه ای ندارد. عجیب آنکه دلبستگی شدیدی هم به اشیا داشت.

 

   یک روز با فوبیا در باغ قدم می زدیم، دیدم منوچهر مایوی من را پوشیده؛ وسط گودال آب شلنگ تخته می اندازد! حقش نبود آنقدر عصبانی شوم که مایو را بگیرم و پرتش کنم آنطرف... فردا منوچهر خودش را از لاک دار زد.

     ---------

 

   دیروز صبح که دنبال جوراب هایم می گشتم دیدم حلزونی وسط ِ مایو  زار می زند؛  می گفت بوی بچه اش را می دهد...

            باز "فوبیا" شاشید روی این مایو.


+ نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط حسن فراهانی |

 
 
 
 
   مي‌روم دانشگاه، مي‌نشينم، برمي‌گردم خانه.
 
 
   اين مي‌شود يك روز من، منهاي پك‌هاي عميق به سيگار...
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

   سرطان مريضي عجيبي‌ست، روحيه‌ات را كه ببازي مي‌روي زير خاك...

   -----

 

   حالا مثلا يك روز مي‌شود كه من هم سرطان مي‌گيرم؛ به تو هم نمي‌گويم اصلا. يك روز هم مي‌شود كه تو مي‌روي؛ دلت تنگ مي‌شود، به من هم نمي‌گويي اصلا. بعد من روحيه‌ام را مي‌بازم، تو با خاطرات بازي مي‌كني، دكترها آماده مي‌شوند براي گواهي فوت، جواز دفن؛ غم آخر خانواده و دوستان و آشنايان، پارچه‌هاي مشكي، گردوي لاي خرما.

   من آماده مي‌شوم كه بروم موتور بخرم، وسط خيابان‌ها حماقت كنم، خودم را به كشتن بدهم، بروم جهنم. اصلا بايد هم بروم جهنم! هرچه آدم درست و حسابي‌ست مي‌رود جهنم، هرچه دختر خوش‌هيكل و بلوند است مي‌رود جهنم، هرچه آدم اهل ِ دل است مي‌رود جهنم... مي‌مانند چهار تا آدم ِ نديد- بديد كه دنياشان را از دست داده‌اند كه رفته‌اند بهشت انگور بزنند به بدن و لاو بتركانند، آن هم با يك مشت حوري ِ زشت و بدتركيب با اندام ِ عرب‌پسند، بازاري‌پسند، بدرد نخور...

 

 

   باز حرف دختر شد پاك يادم رفت.. .  مريضي‌ام چه بود كه مُردم؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

   كاش يكهو بزند به سرتان كه برگرديد. يا مثلا كاش كاري براي پدرت پيش بيايد، يا مجبورش كنند فردا اول وقت سر كار باشد.

   حالا جا قحط بود وسط اين گرما و هواي شرجي رفته‌ايد آن خراب شده؟ كاش اصلا كيش را تعطيل كنند برود پي كارش! اصلا گور پدر خانه و زندگي، كاش تهران زلزله بيايد امشب.

 

   كه فردا تو باشي و چشم‌هاي هراسان، بغض؛ كه من باشم و لباس‌هاي خاكي، لبخند. از صبح بنشينم جلوي ديوار ترك خورده‌ي خانه‌تان، هنوز از راه نرسيده بگيرمت و پشت اولين خرابه‌اي كه پيدا كنم آنقدر محكم بغلت كنم به بترسي...

   بعدش هم شايد دو نفري رفتيم كيش، هوا خوري.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

   پونه دوست خوبي بود. از آن دخترهاي ديوانه و شيطان، از آن‌هايي كه هميشه وقتي لازم‌شان داشتي سر و كله‌شان پيدا مي‌شد، آن‌هايي كه انگار نمي‌دانستند ناراحتي و نگراني و بي‌حوصلگي يعني چه. در يك مهماني رسمي ديدم‌اش. چشمان بي‌قرارش داد مي‌زد كه به اين‌جور مهماني‌ها عادت ندارد؛ آخرش هم سگ ِ همين چشم‌ها بودند كه دلم را گاز گرفتند.

 

   روزهاي با هم بودن‌مان را نشمردم، سريع‌تر از آن مي‌گذشتند كه بشماري‌شان. روزهايي كه هر ساعت‌شان به خنده مي‌گذشت و به شرط بندي: شرط بر سر بيليارد، ورق، رنگ لباس فلاني كه قرار است بيايد، تا بالاي آن خيابان بدويم؟ يادم تو را فراموش!

   و شك نكن كه بازنده‌ي همه‌ي شرط‌ها تو بودي؛ اين شرط‌هاي هميشه براي شام، براي كولي، براي شكلات، بوس، 2 تا فال از دخترك سر چهار راه، بستني، بستني، بلیط سینما، بستني، بستني، بستني...

 

   فقط مي‌ماند آن شيطنت ِ اتوبان‌هاي آخر شب كه خوشي روز را از دماغم بيرون مي‌كشيد. از دماغ مني كه دوست نداشتم با اوباش ِ پرادعاي تهران شرط ببندد، دوست نداشتم عصبي بنشيند پشت فرمان و همت و مدرس را بكند شهربازي‌مان. آن هم براي لذت دو پرس شام مجاني و يك پس گردني، براي شكلات، براي بستني...

 

   ديشب مادرش زنگ زد، نگران. رفتم همت و فضل‌الله و مدرس را بگردم. رسيدم به غول سياهش كنار اتوبان كه مثل لاك‌پشتي پشت و رو مانده بود و نيشخند مي‌زد به پونه‌اي زير پارچه‌ي سفيد و بين سكه‌ها و پنجاه تومني و صد تومني‌هايي كه قدر يك بستني هم نمي‌ارزيدند...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 فروردین1389ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

   به‌نظرت 40 سالگي‌ام چگونه خواهد بود؟ يكي از اين پيرمردهاي خميده كه هميشه لبخندهاي شيرين بر لب دارند يا يكي از اين پير و پاتال‌هاي اخمو و بد اخلاق، با موهاي سفيد روي شقيقه و لبخندهايي كه ترجيح مي‌دهم به گور پدرشان بزنند؟

   احتمالا دومي؛ و لابد اين لبخندها را با هزار تقلا به خورد مردم خواهم داد در خلوت، به دروغ ِ زندگي‌ ِ شرافتمندانه‌ام خواهم بالید و تقصير تمام نداشته‌ها را هم می‌اندازم گردن اين و آن و ... خلاص!

 

   اين تصوير را دوست ندارم: اينكه خيلي زود تبديل می‌شوم به پيرمردي كودن، با موهايي به پريشاني فكرش؛ و خاطراتي آشفته كه حتي لبخندي سرد هم بر لبانش نمي‌نشانند. شايد همين است كه هميشه...

   فراموشش کن اصلا.

 

 

                  آدم مزخرفي خواهم شد،

                  چه خوب كه تو آن موقع نيستي.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

روزهاي خوبي را مي‌گذراندم، شايد.

 

من بودم و ليوان ِ خالي ِ دلم، سال‌ها پيش. نفهميدم چه‌شد كه يكهو اين ليوان ِ خالي پر شد..  از لجن. روزها و ماه‌هاي بعد به تماشاي اين ليوان گذشت، روزهايي كه با انگشت تكانش مي‌دادم و هم‌اش مي‌زدم؛ بوي تعفن، عق مي‌زدم. زمان بُرد تا پاك شود، زلال شود.

-------

 

من بودم و ليواني نيمه‌پر، از آبي كِدِر. روزها و ماه‌ها به تماشايش مي‌نشستم، با دلي پر از ترس ِ تكان دادنش، از ترس بويي كه شايد متعفن مي‌بود و از ترس عق زدن... از تو چه پنهان، ترسيدم از سكون اين آب، از گنداب، از لجنزار...

-------

 

من‌ام و ليواني نيمه پر: دنيايي عجيب. آب، دانه‌هاي رنگي كه مي‌رقصند و مي‌رقصانند و مي‌خندند و رنگ مي‌پاشند، سياهي‌ها را مي‌پوشانند؛ ماهي‌ها، جلبك و عروسان درياي؛ ستاره، اسب آبي و پريان دريايي... و آن زير رسوبي سخت كه فاتحانه ژرفاي ليوان ِ دلم را تسخير كرده. و اين‌ها كه آرامش اين آب را برهم مي‌زنند حباب‌اند، مي‌آيند و مي‌خندند و مي‌رقصند و ... مي‌تركند؟

 

ليوان بزرگي‌ست،

كه نشسته‌ام به تماشايش.

روزهاي خوبي را مي‌گذرانم، شايد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

   عاشوراي همين امسال بود، بيابان‌هاي بي‌آب و علف شهريار؛ مثلا تمرين مي‌كرديم. ايستاده بوديم، چند قدمی‌مان دو شاهين بر سر يكي از قنات‌ها نشسته بودند، زل زده در چشممان.

   خاك هجوم مي‌آورد، قبل ازآنكه خاك همه‌جا را بپوشاند شاهين را مي‌ديدي كه بالاي سرت با وقار پرواز مي‌كند: چشم در چشمت... صداي خنده‌ي سميرا مي‌آمد. كمي آنطرف‌تر در جاده‌اي كه به نمي‌دانم كدام ناكجا آباد مي‌رسيد، مردمي بي‌شمار از كنار گورستان مي‌گذشتند؛ همه سياه‌پوش، با نيزه‌هاي چوبي برافراشته و پارچه‌هايي كه انگار بر سر ِ نيزه‌ها به سيخ كشيده باشندشان.

 

   شاهين مي‌نشست بر سر قنات، زل زده در چشمانمان، به دنبال طعمه...

                                             سميرا مي‌خنديد، خاك هجوم مي‌آورد.

      -----------

 

   از كنار گورستان مي‌گذشتيم، در جاده‌اي كه به ناكجا آباد مي‌رسيد. با مردمي بي‌شمار، همه سياه‌پوش، و شاهيني كه چه با وقار بالاي سرمان پرواز مي‌كرد... بيابان‌هاي بي‌آب و علف شهريار؛  نيزه‌هاي برافراشته  و"من"ي كه انگار بر سر نيزه‌اي به سيخ كشيده بودندم.

 

   شاهين مي‌نشست بر سر شانه‌ام، زل زده در چشمانم، به دنبال طعمه...

                                              صداي خنده‌ي زني... خاك هجوم ‌آورد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 


    پارك ملت

    جاي ِ خوبي‌ست

    براي تمرين دموكراسي

    وقتي ايستاده‌ام

    به انتظار كسي

    كه هيچ‌گاه نمي‌آيد

    حتی در خواب های شبانه‌ام

    كه انتخابات بزرگي‌ست

    ميان آن همه ..



    اما هنوز ايستاده‌ام

    با دستاني كه

    فكر مي‌كنند

    كاش آغوشت

    عدالت بيشتري داشت ..

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی

 

 

     من

    معمولا سیگار نمی کشم

    فکر می کنم آدمهای سیگاری

    نمی فهمند

    که اندوه،

    بی سیگار

    چه زجرآورتر است.

 

+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |

 

 

   مباركت باد اين فصل بن‌بست و اين برف ِ مفت‌باريده تا زانو،

   كه هر كبك راه گم كرده‌اي، خروس مي‌خواند تا صلات ظهر!

 

+ نوشته شده در جمعه 9 بهمن1388ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط حسن فراهانی |