هوا را از من بگیر، حوا را نه!

حاصل آخرین سفر شمال دو دوست بود: "فوبیا" و منوچهر.
"فوبیا" ماده سگی شیطان بود از نژادی درپیت و منوچهر حلزون ِ احمق و دوست داشتنی ام. منوچهر را که در آب می گذاشتی لبخند تصنعی می زد و در لاکش قایم می شد، معلوم بود او هم مثل من و گربه ها با آب میانه ای ندارد. عجیب آنکه دلبستگی شدیدی هم به اشیا داشت.
یک روز با فوبیا در باغ قدم می زدیم، دیدم منوچهر مایوی من را پوشیده؛ وسط گودال آب شلنگ تخته می اندازد! حقش نبود آنقدر عصبانی شوم که مایو را بگیرم و پرتش کنم آنطرف... فردا منوچهر خودش را از لاک دار زد.
---------
دیروز صبح که دنبال جوراب هایم می گشتم دیدم حلزونی وسط ِ مایو زار می زند؛ می گفت بوی بچه اش را می دهد...
باز "فوبیا" شاشید روی این مایو.
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ دی ۱۳۸۹ ساعت ۱:۳۵ ق.ظ توسط حسن فراهانی
|