ذره بین!
محدوده شناختم از اطراف خيلي محدودتر از چيزيست كه تصورش را ميكردم. يعني دكهي روزنامه فروشي كه ميبينم فقط چشمم چند مجلهي خاص را ميبيند و از قفسههاي كتاب فروشيها فقط كتابهاي كوتاه ايراني را تشخيص ميدهد.
از رنگها غير از بنفش كه در هيچ چشمي پيدا نميشود، فقط قهوهاي و مشكي را ميشناسم. بقيه رنگها را، هر چه ميخواهد باشد، با عنوان "زاغ" ميشناسم و مثل سگ ميترسم ازشان! بايد اعتراف كنم كه چشمهاي ِ مشكي ِ مشكي سگ كه نه... ندارند، اما دل را بدجور چنگ ميزنند لعنتيها!
از بوها فقط ترش و شيرين را ميشناسم و طعمها برايم يا "خوشمزه"اند و يا تكان ِ سر، كه با بالا رفتن گوشه لبها و اخم همراه ميشود كه يعني اگر انسان از گرسنگي نميمرد، زل زدن به مانيتور را خوردن اين "ناخوشمزهها" ترجيح ميدادم.
از چهرهها هيچ چيز نميدانم. همينقدر بگويم كه چند باري كه رفتهام دنبال پدربزرگ و مادر بزرگ، بزرگترين نگرانيام اين بوده كه وقتي از سالن پرواز بيرون ميآيند ميشناسمشان يا نه!
اگر گربهها را ناديده بگيرم، از حيوانات فقط سگ را ميشناسم و بقيه جانداران را با كلمات ساده بيان ميكنم. يعني اگر بال داشته باشد "پرنده" است و اگر قدش به كمرم نرسد يا "گوسفند" است يا "كره خر". از كمر به بالا هم ميشود "گاو". البته حيوانات ديگري هم وجود دارند كه غير از "آبزيان" همگي بسته به اندازهشان در يكي از اين سه گروه اصلي جاي ميگيرند، غير از انسانها كه تشخيص گروهشان نيازمند صبر و دقت است. گروهي از "پريان" هم وجود دارند كه ميگذارمشان در دستهي "آبزيان" و... خلاص.
از دنياي علم و تكنولوژي غير از sms كه دوست گرمابه و گلستانم است، فقط همينقدر ميدانم كه فناوري روز به روز پيشرفت ميكند و دليل پيشرفتش هم Itmanها هستند كه همگي كچلاند و كت شلوارهاي شيك و گرانقيمت ميپوشند و "يازده دو صفر " دست ميگيرند.
از دنياي موسيقي هيچ نميدانم، غير از حسي خاص كه اگر موزيك با حال و روزم همخواني داشته باشد، غرقم ميكند و تمام شناختم از دنياي موسيقي منحصر ميشود به همين حس.
كه اين حس در مورد ساير هنرها هم صدق ميكند و خلاصه اينكه دنياي من خلاصه ميشود در همين شناختهاي محدود. درست مانند پسري بازيگوش كه با دستش صورتش را ميپوشاند و نگاهش به دنيا محدود ميشود به فاصلهي خالي بين انگشتان...
---------
موروثي است. در خانواده موروثي است. اين را الان فهميدم كه مطمئن شدم هركس از اين خانه برود خريد، از غذاها فقط كباب را ميشناسد و از ميوهها چشمش فقط موز را ميبيند. شايد هم خربزه را، براي تنوع!
بايد در برنامهريزي براي "اوقات فراغت 24 ساعته و 365 روزه"ام يك تجديد نظر درست و حسابي كنم، از آن تجديد نظرهاي روشنفكرنمايانه!
بايد آبي روشن را هم بشناسم، تلخ را بفهمم، چهرهها را بشناسم و بفهمم چرا "آهو"ها اين همه دلبري كردهاند. بگذارم فناوري آسايش زندگي را بيشتر كند و مطمئن شوم كچل بودن تنها شرط ِ ITman بودن نيست!
شايد بعدش با چند نفر "چشم آبي" رفتيم "يوناني بزرگ" زديم و "شليل" و "گريپ فروت" خورديم...