ذره بین!

 

   محدوده شناختم از اطراف خيلي محدودتر از چيزي‌ست كه تصورش را مي‌كردم. يعني دكه‌ي روزنامه فروشي كه مي‌بينم فقط چشمم چند مجله‌ي خاص را مي‌بيند و از قفسه‌هاي كتاب فروشي‌ها فقط كتاب‌هاي كوتاه ايراني را تشخيص مي‌دهد.

 

 

   از رنگ‌ها غير از بنفش كه در هيچ چشمي پيدا نمي‌شود، فقط قهوه‌اي و مشكي را مي‌شناسم. بقيه رنگ‌ها را، هر چه مي‌خواهد باشد، با عنوان "زاغ" مي‌شناسم و مثل سگ مي‌ترسم ازشان! بايد اعتراف كنم كه چشم‌هاي ِ مشكي ِ مشكي سگ كه نه... ندارند، اما دل را بدجور چنگ مي‌زنند لعنتي‌ها!

 

   از بوها فقط ترش و شيرين را مي‌شناسم و طعم‌ها برايم يا "خوشمزه"اند و يا تكان ِ سر، كه با بالا رفتن گوشه لب‌ها و اخم همراه مي‌شود كه يعني اگر انسان از گرسنگي نمي‌مرد، زل زدن به مانيتور را خوردن اين "ناخوشمزه‌ها" ترجيح مي‌دادم.

   از چهره‌ها هيچ چيز نمي‌دانم. همينقدر بگويم كه چند باري كه رفته‌ام دنبال پدربزرگ و مادر بزرگ، بزرگترين نگراني‌ام اين بوده كه وقتي از سالن پرواز بيرون مي‌آيند مي‌شناسمشان يا نه!

 

 

   اگر گربه‌ها را ناديده بگيرم، از حيوانات فقط سگ را مي‌شناسم و بقيه جانداران را با كلمات ساده بيان مي‌كنم. يعني اگر بال داشته باشد "پرنده" است و اگر قدش به كمرم نرسد يا "گوسفند" است يا "كره خر". از كمر به بالا هم مي‌شود "گاو". البته حيوانات ديگري هم وجود دارند كه غير از "آبزيان" همگي بسته به اندازه‌شان در يكي از اين سه گروه اصلي جاي مي‌گيرند، غير از انسان‌ها كه تشخيص گروهشان نيازمند صبر و دقت است. گروهي از "پريان" هم وجود دارند كه مي‌گذارمشان در دسته‌ي "آبزيان" و... خلاص.

 

   از دنياي علم و تكنولوژي غير از sms كه دوست گرمابه و گلستانم است، فقط همينقدر مي‌دانم كه فناوري روز به روز پيشرفت مي‌كند و دليل پيشرفتش هم Itmanها هستند كه همگي كچل‌اند و كت شلوارهاي شيك و گرانقيمت مي‌پوشند و "يازده دو صفر " دست مي‌گيرند.

 از دنياي موسيقي هيچ نمي‌دانم، غير از حسي خاص كه اگر موزيك با حال و روزم همخواني داشته باشد، غرقم مي‌كند و تمام شناختم از دنياي موسيقي منحصر مي‌شود به همين حس.

   كه اين حس در مورد ساير هنرها هم صدق مي‌كند و خلاصه اينكه دنياي من خلاصه مي‌شود در همين شناخت‌هاي محدود. درست مانند پسري بازيگوش كه با دستش صورتش را مي‌پوشاند و نگاهش به دنيا محدود مي‌شود به فاصله‌ي خالي بين انگشتان...

     ---------

 

 

   موروثي است. در خانواده موروثي است. اين را الان فهميدم كه مطمئن شدم هركس از اين خانه برود خريد، از غذاها فقط كباب را مي‌شناسد و از ميوه‌ها چشمش فقط موز را مي‌بيند. شايد هم خربزه را، براي تنوع!

 

   بايد در برنامه‌ريزي براي "اوقات فراغت 24 ساعته و 365 روزه"ام يك تجديد نظر درست و حسابي كنم، از آن تجديد نظرهاي روشنفكرنمايانه!

   بايد آبي روشن را هم بشناسم، تلخ را بفهمم، چهره‌ها را بشناسم و بفهمم چرا "آهو"ها اين همه دلبري كرده‌اند. بگذارم فناوري آسايش زندگي را بيشتر كند و مطمئن شوم كچل بودن تنها شرط ِ ITman بودن نيست!

   شايد بعدش با چند نفر "چشم آبي" رفتيم "يوناني بزرگ" زديم و "شليل" و "گريپ فروت" خورديم...

 

شیطان در آرزوی قلب من، قلب من در آرزوی تو...

 

   زبان درازي دارم!

   نه با مقياس ِ طول و اندازه‌اي كه زبانم از دهانم بيرون مي‌آيد، كه با مقياس ِ حرف و اندازه‌اي كه پايم را از گليمم بيرون مي‌برم.

 

   راستش را بخواهي اصلا هم از آن‌هايي نيستنم كه خيلي مراقبند پايشان دراز نشود، از آن‌هايي كه دنيايشان در چهار وجب گليمي خلاصه مي‌شود كه خودشان هم نمي‌دانند از كجا آمده و اصلا چرا اينقدر محدود است؟

   دوست دارم رها باشم، بي‌قيد.  تكيه بزنم به ديوار مشكلات، پاهايم را دراز كنم تا آن دورها.  بعد بنشينم سر فرصت، گليمم را خوب لوله كنم، بگذارم زير سرم، تا شايد چُرتي زدم، يا شايد گذاشتمش زير پاهايي كه تا بي‌نهايت درازشان كرده‌ام، كه خستگي اين روزها را فراري دهم.

   این حالت از زندگی را بیشتر می‌پسندم. زندگی در چُرت را! زندگی ِ بی‌قید را، با پاهای دراز!

   -------

 

 

   گفتم پا.  پايه مي‌شوي برويم كمي از اين كارهاي "روشن‌فكرنمايانه" كنيم؟ ولگردي در كتاب فروشي‌ها و پرسه زدن در نمايشگاه‌هاي نقاشي،  آهنگِ دل گوش دادن و مجله‌ي زرد ورق زدن، دم از دموكراسي زدن و بحث از ليبراليسم و ماركسيسم و اين اسم‌هايي كه شايد تو هم مثل من درست نداني چه‌اند و فلسفه‌شان چيست؛ يا شاید هم سهراب خواندن و موتزارت شنيدن وسط كافه‌هاي دنجِ جمهوري و كريم‌خان...

 

   راستي سينما هم برویم، دلم چيپس و آب پرتقال مي‌خواهد!

   -------

 

 

   چرا مي‌خندي؟ آدم بــشو نيستم؟

 

   سر به راه نمي‌شود اين دلِ دمدمي‌مزاج ِ نمي‌دانم شيطان يا افسرده...

   راستش را بخواهی...  فكر كنم دلِ شيطان درست‌تر باشد.

 

 

 

   پ.ن. تهِ چشمانِ تو

          خدا، شيطنت مي‌كند.

           تهِ دلِ من

           شيطان، خدايي.

 

ما هیچ... ما نگاه...

 
 
 
     ...
      ...
       ...
 
 
 
 
     پ.ن. ارزش بلاگ گذاشتن نداشت، از اینجا بخوانش.

خون بازی

 

   قبول...

   قبول است،

   قبول مي‌كنم، به اجبار. مگر راه ديگري هم دارم؟

   قبول مي‌كنم كه گند زده‌ايد به زندگي‌ام، از سر خيرخواهي‌تان.

   قبول مي‌كنم كه آينده‌ام تباه شد، از سر محبت‌تان.

    قبول مي‌كنم كه هرآنچه برايم مهم بود را ربوديد، از سر لطف‌تان.

   قبول مي‌كنم كه زندگي‌ام را از دايره ساختيد، بی هیچ گوشه‌ی دنجی، از سر بلندنظري‌تان.

اما بي توجهي‌ات را نمي‌پذيرم وقتي كه دايره‌ي زندگي‌ام را با بزرگترين پرگاري كه مي‌شناختي مي‌كشيدي، و هيچ وقت مرا نديدي كه زير سوزن پرگار دست و پا مي‌زنم...

   اما قبول نمي‌كنم كه آينده‌ام بشود چيزي كه شايد روزي آرزوي تو بوده؛ كه زمان، بزرگترين دارايي زندگي‌ام را بدهم به تو...

-------

 

   زمان را نمي‌فهمم، حسابش از دستم رفته است. حسابِ روزها، هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها... اين مورد آخري را كه هيچ وقت نفهميده‌ام، هيچ وقت.  از همان هفت سالگي كه شايد براي اولين بار فهميدم تصويري كه در ذهنم از " نه ماه" ساخته‌اند خيلي بزرگتر از چيزي‌ست كه بايد مي‌بود تا همين امروز كه براي فهميدن سنم بايد بروم سراغ رياضيات.

   زمان را نفهمیده‌ام، تا همين امروز كه فهميدم يك‌ماه گذشته و هيچ كار نكرده‌ام، تا همين امروز كه فهميده‌ام دو سال و نيم گذشته و چقدر بيهوده به در و ديوار كوبيده‌ام خود را، تا همين امروز كه فهميدم سه سال است گمش كرده‌ام و سه سال است زندگي را گذاشته‌ام روي پله‌هاي برقي‌اي كه نمي‌دانم بالا مي‌روند يا پايين...

   زمان را نفهمیده‌ام،براي فهميدنش زمان‌سنج لازم دارم.

-------

 

   زمان‌سنج لازم دارم.

   شايد تقويم و ساعت.

   شايد هم ديواري سفيد و تكه‌اي ذغال براي چوب‌خط زدن روزها. از آن ديوارهاي سفيدِ سفيد كه اگر در زندان‌هاي چهل سال پيش بود احتمالا نقش يك زن هم رويش بود و پايينش شعري، جمله‌اي، يا حداقل قلبي چيزي كشيده بودند. با ذغالي سياهِ سياه و آنقدر بلند كه بدانم هيچ وقت تمام نمي‌شود، كه بدانم عمرش از عمر روزهاي من بيشتر خواهد بود.

   اگر دلم مي‌آمد، اگر چشمان زنِ روي ديوار شبيه چشمانِ تو نبود تا پشيمانم كند، اگر برق چشمانش پشت سياهي ذغال گم مي‌شد و اگر زمان تو را از ذهنم مي‌برد، خوبِ خوب ديوار را مي‌شُستم،  بالايش بزرگ مي‌نوشتم "عمر". از بالا تا پايينش روزها را خط مي‌زدم، ببينم كي تمام مي‌شود اين عمر لعنتي.

   تا ببينم كي وقتش مي‌رسد كه رگ‌هاي قرمز و پر خونم را قيچي كنند، تا افتتاح زندگی...

-------

 

   چه شده باز؟ نا اميدم؟ باز نگران نا اميدي‌هايم شده‌اي؟

   نگران نباش، نگراني ندارم. روزها خيلي سريع‌تر از آن مي‌گذرند كه بخواهم به فكر گذر زمان باشم.

   نگران تلخي‌هاي زمان هم نباش، نگران فکرهای احمقانه. بعد از اين همه مدت تازه نوبت رسيده به ذغال و ديوار. مي‌داني تا تيغ و رگ، تا سرنگ و هوا چقدر راه است؟

   خيلي...

 

 

   پ.ن. در را پشت سرت ببند

          پنجره را باز گذاشته‌ام

          چقدر به هوا محتاجم

          هوا در سرنگي كوچك...

 

 

چتر

 

   برگشتم.

   پر از حرف‌هايي كه نمي‌دانم چه‌اند، نمي‌دانم چه مي‌گويند، نمي‌دانم چطور بگويمشان. زور مي‌زنم تا كلمه‌اي بيرون بيايد، زور مي‌زنم تا كيبورد تكاني بخورد، اشاره‌اي كند.  اشاره‌اي كند تا شايد آخرِ جمله‌ها را فهميدم.

   از آن وقت‌هايي است كه دلت پر از حرف است و زبانت فلج.

   -----

 

   برگشته‌ام،

   پر از حرف‌هايي كه زدنشان فرق دارد، مثل بقيه نيست.

   از آن‌هايي است كه با نگاه بايد فهماند، با سردي صورت، با نگاه خيره.

   اتفاقا كسي كه بايد مي‌فهميد فهميد، خوب هم فهميد.

   حالا ديگر وقت من است كه بفهمم، خوب هم بفهمم.

   -----

 

   همين الان گزارش لحظه به لحظه‌ي جالبي خواندم. نمي‌دانستم با مشكل "واژگوني خودرو" مواجه شده‌ايم! دستِ دوستان درد نكند كه ما را از حال خودمان باخبر مي‌كنند. خودم نمي‌دانستم!

   -----

 

   چهارمين سال بود.

   و چهارمين بار.

    چهارمين بار كه آنقدر نمي‌دانستم  "چرا؟"  كه هر بار به اين روز افتاده‌ام.

    و چهار سال است كه حدس مي‌زنم دليل ثابتي برايش وجود داشته باشد. مطمئنم دفعه بعد حتما مي‌شود، فقط دو ساعت وقت...

   -----

 

   هرچقدر برنامه‌ريزي قوي‌تر و دقیق‌تر باشد بي‌برنامگي بيشتر مي‌شود.

   احتمالا برنامه‌ريزي را از اين روزها فاكتور بگيرم،

   بجايش بيشتر نفس عميق بكشم.

    -----

 

   يك هفته‌اي از تكنولوژي دور بودم. بيشترين استفاده‌ام از تكنولوژي همين موبايل بود كه به لطف مخابرات كارآيي چنداني هم نداشت و چقدر لذت مي‌بردم از اين زندگي به دور از تكنولوژي.

   چقدر احساس مي‌كردم "تكنولوژي زيبايي‌هاي زندگي را مي‌پوشاند".

 

   امروز از وقتي كه آمدم خانه چسبيده‌ام به اين مانيتور كه تكنولوژي ازش مي‌بارد و لذت مي‌برم از اين زندگيِ مملو از تكنولوژي!

   چقدر احساس مي‌كنم "تكنولوژي زيبايي زندگي است" !

   -----

 

   هوا واقعا گرم شده،

   دلم براي برف تنگ شده،

   براي باران،

   براي لباس‌هاي گِلي و چترهاي خيسِ توي اتوبوس.

 

 

 

   پ.ن. هواشناسان می گویند

           آسمان

           قدری نفس تنگی دارد!

           هواشناسان می‌گویند

           در حوالی بام‌های پایین شهر

           ابرها

           باران می‌زایند

           و مادران، درد!

           هواشناسان می‌گویند

           باران

           دیگر چیز خوبی نیست!

           چترها هم زیر باران‌های اسیدی

           بدنبال سایبانند!

 

 

   بعد نوشت: اولين بار بود كه اين همه دلم تنگ مي‌شد، به خصوص براي خانواده، به خصوص براي دوستاني كه فرق دارند؛  با بقيه‌دوستان، با همه‌ي دوستان...

 

پریشانم!

 

   دلم غم مي‌خواهد، غصه مي‌خواهد، قصه مي‌خواهد. دلم تنگ شده براي آن حسِ مخرب كه مي‌بُردت به گوشه‌اي، براي آن حسِ مخرب كه آن گوشه‌ي شلوغ را تبديل مي‌كرد به دنج‌ترين‌شان. حسي كه مي‌بَردَت به خلسه، كه اينقدر زير پايش فشارت مي‌دهد تا نا اميد شوي، نا اميد شوي تا ذهنت خالي شود، ذهنت خالي شود تا از نو ببيني، تا از نو بشناسي،تا از نو فكر كني.

   تا فكر كني.

  ---------

 

   اگر كلمات نبودند چیزی وجود نداشت. اگر مفاهيم نبودند چيزي وجود نداشت. اگر واژه "احمق" نبود هيچكس دیگری را احمق نمی‌دانست. اگر واژه "زشت" نبود، "زيبا" نبود، اگر واژه "ترجيح" نبود، اگر زشت و زيبايي در كار نبود، اگر کلمات برای خوبی و بدی معیار نمی‌ساختند خيلي چيزها عوض مي‌شد.

  ---------

 

   اينقدر حرف دارم، اينقدر حرف دارم براي زدن كه روزي هزار بار كشيده مي‌شوم اينجا براي گفتنشان و مي‌ترسم.  مي‌ترسم، لعنت مي‌كنم.  لعنت مي‌كنم براي كسي كه اولين بار واژه "سطحي بيني" را ساخت. براي كسي كه اولين بار كلمات را رديف كرد تا به "اين‌ها كه مشكلي نيست" برسد. براي كسي كه اولين پوزخند را زد، كسي كه اولين بار سرش را برگرداند، از سر بي‌توجهي.

 

زندگي يكنواخت شده، پر از كسالت. ديگر حتي نمي‌توانم آنطور كه مي‌خواهم بنويسم؛ آنطور كه برایم آنقدر غریب باشد که خودم هم وقت خواندنشان نويسنده‌اش را نشناسم. نوشتن حس مي‌خواهد، حسي كه شايد تنها فايده‌ي بودنش همين نوشته‌هاست، اگر  فايده‌اي داشته باشند. نوشتن حسي مي‌خواهد كه اين روزها نيست...

---------

 

احساسات جديدي را تجربه مي‌كنم، خجالت كشيدن، توجه كردن، ساكت ماندن، تحمل كردن... هيچ كدامشان را از فضائل اخلاقي نمي‌دانم، همه‌شان شايد از سر بي‌حوصلگي‌اند، يا ...

---------

 

چقدر اين سه نقطه‌ها را دوست دارم. چقدر خوبند. چقدر خوبند كه آدم را ياد لبخندهايي مي‌اندازند كه گاهي با تكانِ آرامِ سر همراه مي‌شوند و با زبانِ بي‌زباني مي‌گويند كه "مي‌دانم، حرف دلت را بهتر از خودت مي‌دانم، ادامه نده". و چقدر خوبند كه به رويت نمي‌آورند كه شايد حتي خودت هم حرف دلت را نمي‌داني. كه به رويت نمي‌آورند كه اگر اين سه نقطه‌ها نبود چه بلايي سر جمله‌هاي ناتمامت مي‌آمد...

---------

 

هميشه، بارها و بارها خاطره روزي را تعريف مي‌كند كه پزشك  خوردن شيريني‌جات را ممنوع كرده بود و دلش تاب نياورده بود، يك جعبه شيريني خامه‌اي گرفته بود و تا برسد خانه نصفش تمام شده بوده!  از وقتي گفتم چند روزي نيستم و فكر كردم احتمالا از اين گوشه‌ي دنج مجازي دور می‌شوم، "حرص"مي‌زنم براي نوشتن، براي شيريني خامه‌اي. راستش را بخواهی خيلي مقاومت كردم كه ننويسم،  خيلي مقاومت كردم كه وقتي حرفي براي گفتن ندارم ننويسم. اما اينبار بار هم تسليم اين "حرص" شدم، تسليم شيريني خامه‌اي‌ها.

 

 

پ.ن.  دست‌های تنهایم

        خانه کرده‌اند در جیبم

        و چشم‌هایم انگار که روی زمین دنبال چیزی می‌گردند

        که نیست

        و پاهایم

        تا آخر دنیا می‌روند

 

        و چیزی را پیدا نمی‌کنیم

        تا گم نشده باشد.

 

        مرا گم نمی‌کنی؟

        شاید

        پیدایت کردم...

 

پاییز ذهن، شبیه علامت سوال، علامت تعجب!

 

   صداي بوق و جيغ شمالي‌ها... صداي تلويزيون و صداي خیابان که زورش به شیشه دوجداره هم می‌رسد. صداي خش‌خش پاهايم كه از وقتي آمده‌ام آرام نگرفته‌اند و صداي رضا يزداني، كه قرار بود همه‌ي‌ این صداها را بپوشاند و هنوز نتوانسته.  وسط اين همه هياهو دوست دارم ذهنم هم كمي حرف بزند، از خوش بگويد و جواب "حالت چطور است؟" و "چه خبر؟"هايم را بدهد. از غريب‌ترين كساني‌ست كه مي‌شناسم و مسلما مهم‌ترينشان. و چون هنوز آنطور كه مي‌خواهم از نظرم در موردش راضي نيستم، اگر بپرسي چگونه ذهني دارم احتمالا فقط يك "نمي‌دانم" تحویلت خواهم داد:

   گاهي بعضي اعترافات سخت‌اند و سنگين...

 

 

   اين روزها فقط دوره‌اي از يك تغيير اند كه مي‌گردم مقصدشان را پيدا كنم، ببينم عاقبت اين تغييرات چه خواهد شد. نتيجه‌اش شده اينكه هر دو روز يكبار به شناختي متفاوت از خودم برسم و تا بخواهم به اين شناخت جديد فكر كنم، به شناختي ديگر رسیده‌ام، متناقض با قبلي.  حداقل خوبي‌اش اين است كه نقاط اشتراكي هم دارند، تغييراتی ثابت. همين نقاط اشتراك‌ و تغييرات ثابت‌اند كه مي‌گويند عاقبت اين تغييرات بد نخواهد بود.

---------

 

   انتخابات اخير تاثيرات جالبي داشت، بنظرم در برابر تاثيرات خوبش مي‌توان بدي‌ها را ناديده گرفت، غير از يك مورد كه اصلا دوستش ندارم: صدايم عوض شده! يك خَش جديدي اضافه شده كه دوستش ندارم اما دارد عادي مي‌شود برایم. يعني... يعني دارم عادت مي‌كنم، مي‌پذيرمش، هضمش مي‌كنم. يكي از بدي‌هاي وجودم هم همين است، همين كه عادت كنم به بدي‌ها و بپذيرمشان، هضمشان كنم.  كاش تغيير كند.

---------

 

   هفته آينده هفته‌ي پركاري خواهد بود.  مسئله اينجاست كه هنوز نمي‌دانم اين كارها چه خواهند بود و برنامه‌ريزي برايشان كمي سخت است. معمولا از پسِ كارهايي كه برايشان برنامه‌ريزي نكرده‌ام يا كاملا نمي‌دانم چطور بايد انجام دادشان، بر نمي‌آيم. سعي مي‌كنم اين‌بار كارها طوري پيش نروند كه مجبورم كنند متوسل شوم به دلايل و توجيهات، دلايل و توجيهاتي مثل همين‌هايي كه الان گفتم.

---------

 

امروز روز خوبی بود، پر از کار جدید، حرف جدید، سگِ ناز!

---------

 

   اخلاق امروزم چقدر شبيه بود به يكي از اخلاق‌هاي قديمي. چقدر شبيه بودم به آن روزها كه هنوز دوستشان دارم و وسط تابستان، فكرم روي برگ‌هاي زردِ ذهن قدم مي‌زد و عجب لذتي داشت. دلم تنگ شده براي صداي خش‌خش، براي قدم‌هايي كه مسيرشان را هي عوض مي‌كني تا پايت برود درست جايي كه برگ‌هايش بيشتر است و "خش‌خش"اش بلندتر، خش‌خش‌هايي كه مي‌خواستم اينقدر بلند باشند كه همه چيز را بپوشانند... همه چیز.

---------

 

   احساساتم هر روز دارند "تلطيف" مي‌شوند، هر روز. هر بار به يك دليل، هر بار به يك بهانه.  نمي‌شود يك روز هم بهانه‌اش تو باشي؟ حتي يكبار.

--------

 

   خيلي خودخواهم اگر بگويم "تحريم مخابرات"‌را فراموش كنيد؟ دلم تنگ شده براي آن همه احساس كه مي‌شد در يك اس‌ام‌اسِ كوتاه جايشان داد. اصلا اس‌ام‌اس را آفريده‌اند براي صبح‌هايي كه شب قبلش وسطِ اس‌ام‌اس‌بازي خوابت برده و صبح كه بلند مي‌شوي و اس‌ام‌اس‌هاي نخوانده را مي‌بيني، دوست داري گوشي را ببوسي!

 

پ.ن. چه زيبا مي‌شود

         كسي

         وقتي بيايد

         كه

         قرار نيست.

 

وقتی حرف دلت را می شنوی!

 

   پست قبل را که همین چند دقیقه پیش نوشتم و الان خواندمش، به دو مشکل برخوردم: اول اینکه خودم اصلا ازش خوشم نیامد. از لحن و نثر و کلا همه چیزش- هرچند این هم چندان فرقی با قبلي ندارد- دوم اینکه فهمیدم مشکل کجاست. درنتيجه این را نوشتم و بدون تغییر پابلیک می کنم. حالا شاید بعدا خیلی مفصل‌تر درباره همه قضایا خوانديد. فعلا همین بماند، شاید نظراتتان چاره ساز شد.

 ---------

 

   احساس خريت مي‌كنم. خري كه در گل وامانده. مانده‌ سر دو راهي. يك راهش خوشبختي و آسايش است، راه ديگرش هم همان خوشبختي و آسايش! آسايش راه اول با كار و پول بدست مي‌آيد، بايد كلي حرص بخوري و جان بكني و استرس از سر و كولت برود بالا، راه دوم هم ادامه همين آسايش فعلي است. پاي راستت رو مي‌اندازي روي آن يكي، مي‌گذاري‌اش روي ميز، سوت مي‌زني! نه غم داري، نه غصه، نه دغدغه...

 

   اسمش را "ياد گرفتن" نمي‌شود گذاشت. در مغزم "فرو كرده‌اند" راه اول تنها راه درست است. مشكل اينجاست كه من هم نه حوصله‌اش را دارم كه درست بودن راه دوم را اثبات كنم، نه جراتش را دارم. "لولو"ي زندگي‌ام همين آينده‌ي مجهولي‌ست كه نه برايش تلاش مي‌كنم، نه فكرش از سرم بيرون مي‌رود. 300 صفحه ترجمه گذاشته‌ام كنارم، كنار يك متر جزوه‌ي نخوانده، از استرسش به هيچ كدام نمي‌رسم. بعد آمده‌ام اينجا اينها را تايپ مي‌كنم كه مثلا اگر حرفم را اينجا بنويسم آرام مي‌شوم و مي‌شوم پسر خوبي كه درسش را مي‌خواند هيچ، روزي N صفحه هم ترجمه تخصصي مي‌كند كه به لعنت خدا نمي‌ارزد! ولي مي‌دانم نوشتنم كه تمام شود باز همه كارها را موكول مي‌كنم به بعد... كه اين بعد كي از راه ميرسد، نمي‌دانم.

 

پ.ن. اين روزها
        هواي دلم باراني است
        و آسمان ذهنم كبود
        كبود . . .
  

   بعد نوشت: بخش صفحات جداگانه هم به بهره‌برداري رسيد! مطالبش چيزهايي است كه هيچ واقعيتي ندارد و فقط چون جرقه‌اش در ذهن زده شده نوشته مي‌شوند، مثل این.

 
 

مزرعه

 

   يكي دو هفته‌اي بود حوصله نداشتم حتي بروم سر يخچال آب خنك بردارم، با آب گرم سَر مي‌كردم! داشتم فكر مي‌كردم اين چند وقت چقدر تنبل شده‌ام كه يادم افتاد 20 سال است كه به ميل خودم سر يخچال نرفته‌ام و هميشه از شير آب مي‌خورم! اما اگر منصف باشم بايد بگويم مدتي بود بيش از حد تنبل شده بودم و اگر منصف باشيد بايد بگوييد مدتي است خيلي بهتر شده‌ام:  "قابل تحمل"تر .

   اين دو سه روز آخري هم انرژي مثبتم بيشتر شده. يعني انرژي‌ام ديگر از آن انرژي‌هايي نيست كه مثل هاله‌ي نور بيفتد دورِ زندگي‌ات و همه‌چيز را مختل كند. هي اين هاله‌ي نورِ انرژي بخواهد از حلقومت بزند بيرون و هي بزند بيرون. آخرش هم اين زندگي‌ات را به‌هم بزند. اصلا خاصيت هاله‌ي نور همين خرابكاري‌هاست!

   انرژي اين چند روز كنترل شده‌تر است. يعني هر وقت خواست از حلقومت بزند بيرون يك ليوان آب مي‌خوري، حالا كووو تا دوباره بيايد بالا!

---------

 

   تا جايي كه مي‌دانستم ترتيب روزهاي هفته ثابت است. يعني هميشه بعد از يكشنبه‌ها، دوشنبه مي‌آيد. اين هفته اما... نمي‌داني چه بلايي سر يكشنبه تا چهارشنبه آمد؟!

   يعني خودم هم نمي‌دانم‌هاا. يكهو ديدم دو روز ديگر بايد بروم. احتمالا اگر كمي انسان‌تر بودم بايد مي‌افتادم به هول و ولا (؟) كه چمدان را جمع كنم و فلان چيز را كم دارم و بهمان چيز كجاست. ديدم بهتر است به جاي اين كارها همه چيز را دو روزي عقب بيندازم. اين دو سه روز هم بيشتر از اينكه به فكر لباس و وسايل و چمدان بستنم باشم بايد "فكر كنم"...

---------

 

   حس بدي القا مي‌كنند بي‌پدرها! حتي همين ديشب كه "اس‌ام‌اس را خدا آزاد كرد" هم همانقدر احساس بدي داشتم كه وقتي قطع شد. خفقانِ آزار دهنده‌اي همه‌جا را گرفته، همه جا را.

---------

 

   حالش  كه بد شد، فشارش كه افتاد، پايش كه سست شد، ضربان قلبش كه نمي‌دانم رفت بالا يا افتاد، چشمش كه تنگ شد، نفسش كه نامنظم شد...  اين‌ها همه تغيير اند، تغييراتِ من. مني كه ديگر اهميت مي‌دهم، برايم مهم است. مهم است كه همه خوب باشند، كه وقتي از ناراحتيِ كسي ناراحت نمي‌شوم و با خوشحالي‌اش خوشحال، به خودم بگويم "چرا؟"، كه گاهي يادت ته دلم را قلقلك بدهد و زنگي بزنم، يا حداقل تهِ ذهنم يادت كنم.

   راستش را بخواهي بيشتر از قبل از اين "فشارهاي عصبي" و "نگراني‌ها" لذت مي‌برم، از اين‌كه خودخواهي‌شان كمتر شده و به‌جاي اينكه هر كس و ناكسي بتواند برود روي اعصابم، نگرانم كند و انرژي‌ام را هدر بدهد، اعصابم را گذاشته‌ام يك گوشه كه صحيح و سالم بماند، نگراني‌هايم را هم نگه داشته‌ام براي دوستاني كه ارزشش را دارند، مثل تو. فقط بگذار اين سر سوزن انرژي هم بماند براي خودم...

 

پ.ن.   مترسک ناز می کند
         کلاغ ها فریاد می زنند
         و من سکوت می کنم....
         این مزرعه ی زندگی من است
         خشک و بی نشان

 

   بعد نوشت: اخلاقم است. نه مي‌توانم و نه مي‌خواهم كه تغييرش بدهم. صاف مي‌روم سر اصل مطلب. مي‌توانستم آن بالا، اول مطلب مقدمه‌چيني كنم و بنويسم كه چند روزيست مي‌خواهم آپ كنم و موضوع دندان گيري به ذهنم نمي‌رسد (دليل اينكه اين پست آن چيزي كه مي‌خواستم نشد هم همين بود). يا بگويم الان هم كه مي‌نويسم از اجباري‌ست كه براي خودم تعيين كرده‌ام. يا از فوايد سفر بگويم و آخرش اينكه مي‌روم سفر، مشهد. ولي ديدم اگر اصل مطلب همان اولش باشد بهتر است، بيشتر دوست دارم.

   فقط بگويم كه يكشنبه شب مي‌روم و احتمالا يكشنبه ديگر برمي‌گردم تهران. به لطف GPRS به اينجا هم حتما سر مي‌زنم، حتي سعي مي‌كنم يكي دو باري آپ كنم.

 

 

الکترونیک ذهن

 

   آخ كه چقدر دلم sms مي‌خواهد!

   اين جمله‌‌ي بالا بتنهايي يك پاراگرافِ كاملِ كامل بود، دل نوشته‌ي كامل. ده روزي‌ست كه فكر مي‌كنم وسط این تعطیلات اگر كسي شب‌ها دلش براي صداي موبايلش تنگ نشود كلي خوش به حالش شده، جاي ما را خالي كند.

   اصلا انگار اين تعطيلات ربطي به امتحانات ندارد. اين تعطيلات را گذاشته‌اند كه از جمع دوستانت دور شوي، كه بفهمي چقدر...

---------

 

  ساعت يك و نيم شب است و اين‌ها را روي كاغذهاي چرك‌نويس مي‌نويسم. اين يعني مثلا دارم درس مي‌خوانم. احتمالا اين‌ها را حداقل فردا بخواني، اگر حوصله كنم براي تايپ كردنشان. اين كه داري اين را مي‌خواني يعني فردا حوصله كرده‌ام ديگر!

   فردا از آن روزهايي است كه احساس مي‌كنم هزار جور كار سرم ريخته، هرچند كه مي‌دانم نصفش را موكول مي‌كنم به بعد، يك سري را ناچارا انجام مي‌دهم، بقيه هم پيچانده مي‌شوند. اما خوشحالم از اينكه فكرم آزاد شده و مي‌توانم ذهنم را درگير كارهايي كنم كه خيلي وقت بود بايد انجام مي‌دادم و پشت گوش انداخته بودم.

---------

 

   به نظرت بشر چند سال قبل از...  چقدر زشت است كه هنوز نمي‌دانم آتش را كشف كرده‌اند يا اختراع!

 

   مي‌گفتم، به نظرت بشر چند سال قبل از كشف يا اختراع آتش جرقه را شناخت؟ فكر كنم خيلي، يعني دقيقا آن موقع كه جرقه‌ي چيدن سيب در مغز انسان زده شد و بعدش هم جرقه‌ي ديگري كه چيدن سيب را بيندازد گردن حواي بخت برگشته. مطمئنم دقيقا همان موقع جرقه "كشف" شد. از آن جرقه‌هاي لعنتي هم بوده كه تا دو روز مغزت دود مي‌كند.

 

   هنوز هم جرقه همان است كه بود: هنوز هم همه‌‌ جرقه‌ها ناگهاني‌اند. بخصوص براي من كه احتمالا سيم‌هاي مغزم مشكل اساسي دارند، هرازگاهي اتصالي مي‌كنند: جييييييز! جييييز!

   يعني بي‌نظم‌تر از من همين جرقه‌هايند. خسته و كوفته نشسته‌اي، بی خیال.  یكهو بي‌مقدمه، جيييييز! نفرت جرقه مي‌زند.   يكهو جيييييز! جرقه‌‌ي خشم.   جيييييييييز! ترحم.   جييييييز! غرور، قدرت، حقارت.... براي هركدام از اين جرقه‌ها هم راحت دو روزي دود مي‌كني. گهگاهي كه جريان بالا باشد نور جرقه تهِ چشمت را هم روشن مي‌كند!  پيش خودمان بماند، يكبار هم عشق جرقه زد. نورِ تهِ چشم که هیچ، دو سالي دود مي‌كردم. اينقدر دود كرد تا بالاخره اطراف سيمش را خوب عايق كردم. جديدا چند وقتي بود دوباره جريان سيمش قوي شده بود، اين بار ميدان مغناطيسي توليد مي‌كرد! از بيخ كندمش. الان هم خيلي راضيم، اصلا دود نمي‌كند اما...  راستش را بخواهي سر ديگر سيم كه وصل بود به دلم خيلي بي‌تابي مي‌كند...

 

 پ.ن.  دست و پایم می رقصند،

          قلبم،

          کز کرده، به یادت...

 

   بعد نوشت: سيم خوب سراغ داشتيد دريغ نكنيد. لعنتي سيمش كه قطع مي‌شود همه‌ي لامپ‌هاي ذهنت خاموش مي‌شوند!

 

مچاله

 

   "مديريت استراتژيك" مي‌خوانم. همان حسي را دارم كه انتگرال خواندن به آدم مي‌دهد: نمي‌دانم نمودِ خارجي‌اش چيست و در بازار كار كشور به چه درد مي‌خورد. احتمالا گفته‌اند اين درس را بچپانند در چارت، يك استاد خوب هم خر شود و بيايد يك ترم ما را تحمل كند كه هم معدل دانشجو برود بالا، هم كلمات قلنبه سلمبه ياد بگيرند.

---------

 

   همه سو استفاده‌گَريم، همه! موقع الله اكبر گفتن جانش در مي‌رودهاا، وقت بادكنك هوا كردن كه رسيد، وقت خوش گذراني، دستبند سبز مي‌بندد، گاز شهر را ول مي‌كند آن تووو! آنقدر هم باد مي‌كند كه بادكنك خيلي برود بالا، تا آسمان هفتم، كلي روحيه بپاشد براي اجداد مادري كروبي.  

نيشت را ببند بدبخت، داري كار سياسي مي‌كني!

---------

 

   پاراگراف بالايي را با سوم شخص غايب نوشتم كه يعني حساب "من" از حساب اينها جداست. يعني دل شير دارم، قدم استوار. اصلا هم نمي‌ترسم. پليس هم كه ببينم سريع سيگار برمي‌دارم، دودش را فوت مي‌كنم توي چشمم، مي‌روم وسط اشك‌آورها.  اتفاقا كلي هم نيكوتين دارد، مي‌روي فضا!  اين را اول شخص مفرد مي‌نويسم كه يعني من كارم درست است و همين الان هم اصلا دروغ نگفتم و خلاصه... خلاصه اگر خواستيد برويد اغتشاش، تظاهرات ناآرام، كتك‌كاري، صله ارحام با انصار و بسيج يا مثلا خواستيد رأيتان را پس بگيريد، روي من يكي حساب كنيد. يك تك‌زنگ كه بزنيد جَلدي لباسم را مي‌پوشم، تسبيح سبز دست مي‌گيرم براي دعا. فوت مي‌كنم درست توي روحتان!

   ما اينيم.

---------

 

   اين قطعيِ همه چيز هم اصلا فشار نمي‌آورد. تويي كه همش مي‌گفتي آرزو داري بروي وسط جنگل، فكر كن الان همانجايي. درست مثل وسط جنگل‌هاي آخر دنيا. نه موبايل هست، نه sms، نه اينترنت بدرد عمه‌مان مي‌خورد و نه فيلترينگ از سر و كول اينترنت بالا مي‌رود. ماهواره هم كه مثل هميشه صااااف، تلويزيون هم خبرهاي دقيق و تحليل‌هاي زيبايش را به خورد مردم مي‌دهد. فقط نمي‌دانم چرا شبكه خبر تولد 50 سالگي مايكل جكسون را اعلام نكرد! خلاصه.... ارتباطات در حد همان جنگل‌هاي آخر دنياست. جنگل مي‌خواستي كه دور از اين‌همه هياهوي شهر زندگي كني، شعر بخواني. صداي گنجشك؟ شرشر آب و زوزه باد، چشم آهو؟ همه را داري. فقط هياهوي اينجا بيشتر است و شعرش سوزناك‌تر. گنجشكش به جاي جيك جيك، تق تق مي‌كند و به جاي شرشر آب، شرشر خون راه انداخته‌اند. زوزه‌ي فشنگ دارد و چشم پر خون. تازه اينجا بهداشتي‌تر هم هست. همه ماسك مي‌زنند كه آلودگي جانشان را نگيرد، جان كه نباشد يعني كلي پول حرام شده براي خريد اين همه فشنگ‌.

---------

 

   بدم مي‌آيد كه همه جا پر شده از درد و دلِ انتخاباتي و حرف از تظاهرات و مرگ. خواستم بگويم چرت و پرت نوشته‌ام، نخوان.  بنظرم اين را كمي دير نوشتم، اگر تا اينجا را خوانده باشي.

 

پ.ن.    فریاد زدند

          "مچاله باد مخمل سبز وارداتی "      

          جواب دادند         

          "مچاله باد برزنت سیاه نسوز "       

           و نشنیدند        

           ندای حریر سفید را

          آنگاه که برای کفن بریده شد.

 

irregularity

 

   چند روزي‌ست زندگي باز روي روال افتاده، برگشته به چيزي كه بود. بخصوص که امسال خيلي روانتر از قبل مي‌گذرد. صادقانه می گویم، اين چند روزي هم كه اين رواني از بين رفت را فقط يك بيماري مي‌بينم كه به جان زندگيم افتاده بود:  نوعي "يبوست زندگي" !

   ديگر همه چيز یا برايم حل شده يا هضم. راستش را بخواهي اگر خجالت نمي‌كشيدم مي‌گفتم از وقتي اين "يبوست زندگي" از بین رفته خيلي از مشكلات را هم دفع كرده‌ام!

---------

 

   شب‌ها ركاب مي‌زنم، لذت‌بخش است. به خصوص كه ديگر براي مردم جا افتاده، اذيت نمي‌شوي.

   حسين كه باشد، تنها كه نباشم هدف دارم. مي‌دانم بايد چه كنم و مي‌خواهم كجا بروم. وقتي تنهايم نه اينكه بي‌هدف شده باشم، فقط انگيزه‌ام را از دست مي‌دهم. سرعتم كمتر مي‌شود، ولوم آهنگ را مي‌آورم پايين‌تر و مسير را كوتاه‌تر مي‌كنم. جديدا اگر جاي دنجي پيدا كنم بدم نمي‌آيد كمي بنشينم، بي خيال،  سوت بزنم!

 

    گاهي هم مي‌شوم همبازي گربه‌ها. اتفاقا كلي هم نوشته بودم درباره‌شان. فقط شك كردم بگذارمش اينجا. همينقدر بگويم كه همين گربه‌هاي خياباني، همين‌ شايد به قول تو كثافت‌ها رابطه مستقيم دارند با ذات من و تو. هر چه بد ذات‌تر باشيم برق چشمشان كمتر مي‌شود، بيشتر مي‌ترسند.

   خوب مي‌دانم گريه امانم نمي‌دهد وگرنه مي‌گفتم گربه‌ها چقدر جان ناقابلي دارند و جسم ناقص و اندك آبرويي...  دروغ اما بلد نيستند هنوز.

   راستي تو نمي‌داني چرا چند وقتي‌ست خبري از گربه‌ها نيست؟ از آن‌هايي كه ملوس ترند؟

---------

 

   ديروز دور هم بوديم، ما و حافظ. نمي‌شود حرف بزند و درست از آب در نيايد. هفت- هشت باري فال گرفتم. نمي‌دانم ناكِس اين‌ها را از كجا مي‌فهمد! يا استاد كف بيني و رمالي‌ست، يا با نستراداموس محشور شده! مو را از ماست مي‌كشد بيرون پیرمرد، سر سوزني هم مراعات نمي‌كند.

   این دفعه‌ی آخري فكر كردم خسته شده از دستم، دارد مي‌ييچاند. گذاشتم به پاي سن بالا و اعصاب ضعيفش. هرچه گفت گوش ندادم...  پشيمانم.

 

            حافظ جان يكي به نفع تو...