قبول...

   قبول است،

   قبول مي‌كنم، به اجبار. مگر راه ديگري هم دارم؟

   قبول مي‌كنم كه گند زده‌ايد به زندگي‌ام، از سر خيرخواهي‌تان.

   قبول مي‌كنم كه آينده‌ام تباه شد، از سر محبت‌تان.

    قبول مي‌كنم كه هرآنچه برايم مهم بود را ربوديد، از سر لطف‌تان.

   قبول مي‌كنم كه زندگي‌ام را از دايره ساختيد، بی هیچ گوشه‌ی دنجی، از سر بلندنظري‌تان.

اما بي توجهي‌ات را نمي‌پذيرم وقتي كه دايره‌ي زندگي‌ام را با بزرگترين پرگاري كه مي‌شناختي مي‌كشيدي، و هيچ وقت مرا نديدي كه زير سوزن پرگار دست و پا مي‌زنم...

   اما قبول نمي‌كنم كه آينده‌ام بشود چيزي كه شايد روزي آرزوي تو بوده؛ كه زمان، بزرگترين دارايي زندگي‌ام را بدهم به تو...

-------

 

   زمان را نمي‌فهمم، حسابش از دستم رفته است. حسابِ روزها، هفته‌ها، ماه‌ها، سال‌ها... اين مورد آخري را كه هيچ وقت نفهميده‌ام، هيچ وقت.  از همان هفت سالگي كه شايد براي اولين بار فهميدم تصويري كه در ذهنم از " نه ماه" ساخته‌اند خيلي بزرگتر از چيزي‌ست كه بايد مي‌بود تا همين امروز كه براي فهميدن سنم بايد بروم سراغ رياضيات.

   زمان را نفهمیده‌ام، تا همين امروز كه فهميدم يك‌ماه گذشته و هيچ كار نكرده‌ام، تا همين امروز كه فهميده‌ام دو سال و نيم گذشته و چقدر بيهوده به در و ديوار كوبيده‌ام خود را، تا همين امروز كه فهميدم سه سال است گمش كرده‌ام و سه سال است زندگي را گذاشته‌ام روي پله‌هاي برقي‌اي كه نمي‌دانم بالا مي‌روند يا پايين...

   زمان را نفهمیده‌ام،براي فهميدنش زمان‌سنج لازم دارم.

-------

 

   زمان‌سنج لازم دارم.

   شايد تقويم و ساعت.

   شايد هم ديواري سفيد و تكه‌اي ذغال براي چوب‌خط زدن روزها. از آن ديوارهاي سفيدِ سفيد كه اگر در زندان‌هاي چهل سال پيش بود احتمالا نقش يك زن هم رويش بود و پايينش شعري، جمله‌اي، يا حداقل قلبي چيزي كشيده بودند. با ذغالي سياهِ سياه و آنقدر بلند كه بدانم هيچ وقت تمام نمي‌شود، كه بدانم عمرش از عمر روزهاي من بيشتر خواهد بود.

   اگر دلم مي‌آمد، اگر چشمان زنِ روي ديوار شبيه چشمانِ تو نبود تا پشيمانم كند، اگر برق چشمانش پشت سياهي ذغال گم مي‌شد و اگر زمان تو را از ذهنم مي‌برد، خوبِ خوب ديوار را مي‌شُستم،  بالايش بزرگ مي‌نوشتم "عمر". از بالا تا پايينش روزها را خط مي‌زدم، ببينم كي تمام مي‌شود اين عمر لعنتي.

   تا ببينم كي وقتش مي‌رسد كه رگ‌هاي قرمز و پر خونم را قيچي كنند، تا افتتاح زندگی...

-------

 

   چه شده باز؟ نا اميدم؟ باز نگران نا اميدي‌هايم شده‌اي؟

   نگران نباش، نگراني ندارم. روزها خيلي سريع‌تر از آن مي‌گذرند كه بخواهم به فكر گذر زمان باشم.

   نگران تلخي‌هاي زمان هم نباش، نگران فکرهای احمقانه. بعد از اين همه مدت تازه نوبت رسيده به ذغال و ديوار. مي‌داني تا تيغ و رگ، تا سرنگ و هوا چقدر راه است؟

   خيلي...

 

 

   پ.ن. در را پشت سرت ببند

          پنجره را باز گذاشته‌ام

          چقدر به هوا محتاجم

          هوا در سرنگي كوچك...