I’m just the shadow of the man I used to be!

 

  انگار همين امسال بود: آن موقع‌ها که "پرشين ريس" بوديم، دیگر پاتوقي شده بود براي خودش. آن اواخر کارش از پاتوق هم گذشته بود، شده بود کاروانسرا و گیم‌نت و سینما...  كلوب را پرهام معرفي كرد – آن وقت ها سر و تهش را مي‌زدي، كلوب و اوركات و مسنجر بود؛ حالا دیگر سرش به كافه‌اش گرم است و به فيس‌بوك- راستش را بخواهی خیلی کمتر از آنچه انتظار داری طول می‌کشد تا متقاعد شوی کلوب از آن جاهایی نیست که به دلت بنشیند، كه پاگيرش شوي. خیلی زودتر از آنچه انتظار داشتم فراموش کردمش.

    -------

 

   گروه خوبی‌ست. بچه‌های آرام و مثبت، شوخ. لینک گروهشان در کلوب را فرستاده بودند، زمان برنامه‌ها و عکس‌ها، به قول خودشان تصوير ِ خاطره... تاريخ عضويتم را نگاه كردم: چهار سال و ...

                                                                                          چقدر زود گذشت!

   -------

 

   كدام گوري مي‌روي با اين سرعت، لعنتي؟

 

تفاله

 

 

   بغضت که ترکید

   فهمیدم می روی

   که خوانده بودم فال چشم هایت را

   که گرفت دل چمدانت

   که کفش هایت جفت شد

   که دست تکان داد درخت

   که پشت سرت آب ریخت آسمان

   که رفتی

 

   تنها مانده ام

   که چه کسی در آن طرف دنیا میهمان در چایش دیده؟

 

شعر و شراب

 

   روزها افتضاح مي‌گذرند، هنوز نمي‌دانم چه شده، چه قرار است بشود.

   ده روزي شيراز بودم، شهر شعر و شراب. از بهترين "ده- روز"هاي زندگي‌ام بود و رفتارم در اين مدت حتي براي خودم جديد بنظر مي‌رسيد. ده روز به هر اتفاق بد و ناخوشايندي خنديدم، آنقدر كه خود ِ شيرازي‌هاي بي‌خيال و الكي خوش از رو رفتند...

   نمي‌دانم اين تهران ِ لعنتي چه داشت كه تمام ِ اين حال خوب را برد...

   از تو چه پنهان، ده روز زندگي ِ شيراز، شرابي بود كه 20 ساله‌ مانده بود در كمدي كه نمي‌دانستم كجاست و از بس با حرص خوردمش، حالا حالاها بايد تگري بزنم.

 

   شايد بزرگترين تفاوت شيراز با تهران در هدف‌هايم بود. اين‌جا هدف خاصي ندارم، به هيچ چيز پابند نيستم و فكرم را مشغول "هيچ و پوچ" مي‌كنم. كسالت بد دردي‌ست.

   راستي كسالت! درباره‌اش ننوشته بودم؟ رفيق خوبي‌ست، بيش از حد حوصله دارد. صبح‌ها با هم مي‌نشينيم جلوي مانيتور. كارمان كه تمام شود به هم زل مي‌زنيم، معمولا مي‌ايستد، با دستانش كه تا نصفه در جيبش فرو رفته‌اند. من نشستن را ترجيح مي‌دهم، تا شب.

   فردا باز هم مي‌آيد، با دستانش كه در جيبش فرورفته‌اند، ايستاده، زل مي‌زند... من نشستن را ترجيح مي‌دهم.

 

   راستی اگر یگویم چند ماهی ست چشم ها دیگر چشم های ساق نیستند، حرف بیربطی زده ام؟

 

 

   پ.ن. دستانم را

           درجیب بی خیالی گذاشتم

           تا به تنهایی خود پی نبرند

           دیشب که ماه تمام بود و

           تو نبودی

           رفاقت خودکار و کاغذ را برهم زدم

           تا حرفی از تو

           به میان نیاید

           تا ننویسم چشمانت...

 

 

   */ حتما باید بگویم شرمنده دوستانی ام که لطف دارند و چند وقتی است حوصله جواب دادن نداشتم؟ حوصله اش برگشته، فقط خواندن وبلاگهایتان کمی زمان می برد.