تفاله
بغضت که ترکید
فهمیدم می روی
که خوانده بودم فال چشم هایت را
که گرفت دل چمدانت
که کفش هایت جفت شد
که دست تکان داد درخت
که پشت سرت آب ریخت آسمان
که رفتی
تنها مانده ام
که چه کسی در آن طرف دنیا میهمان در چایش دیده؟
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲ ق.ظ توسط حسن فراهانی
|