صادقانه مي‌گويم، ديگر با تو مشكلي ندارم! نه با خنده مزحكي كه هميشه نصفه مي‌ماند، مگر وقتي كه خود گويي و خود خندي، و نه با آن افكاري كه فاصله‌اش با رفتارت زمين تا... نه! رفتارت همان افكارت است، اگر فقط برق چشم و فرار نگاهت را درنظر بگيرم. نه با اينكه 3 روز بعد از فهميدن چيزي، سايرين را با تمسخر، آن هم ازينكه همان اسم مزخرفي كه 3 روز پيش ياد گرفتي را نمي‌دانند مي‌رنجاني مشكلي دارم و نه با جمع كوچكي كه آنرا دوستانه مي‌ناميد و چيزي نيست جز سرابي روي دشت خشك تنهايي‌تان، و نه مشكلي دارم با كمبودهايت كه به هزار كس و هزار چيز و هزار جا چنگ مي‌زني تا گوشه‌ي دنج تاريكي پيدا كني و بپوشاني‌اش. شايد بشود در گوشه‌اي از تاريكي كافه‌ها يا پشت دود سيگار -كه هنوز آنقدر ضعيف نشده‌اي كه بتواني پك عميق بزني- پنهانش كرد.

------

گفتم سيگار! به قول دوستي- كه واقعا "دوست" برازنده‌اش است، همه‌ي سيگاري‌ها ضعيفن! (اينو با صداي بلند و لحن سيب زميني بخونيد! دو نقطه دي!) و چقدر شيرين است وقتي كسي توان تحملت را ندارد و سيگاري آتش مي‌زند و تو با باور اينكه سيگاري‌ها ضعيفند با لبخند نگاهش مي‌كني، و چقدرغرور مخربي ته دلت احساس مي‌كني وقتي حتي نمي‌تواند وجود تو را تحمل كند!

و چقدر وجود تو و امثال تو سخت است كه اين همه سيگاري دوست داشتني به خاطر شما ميروند زير سوال، البته در ذهنِ من فقط!

-----

شكي نيست كه اشتباه كرده‌ايم، يا شايد قشنگ‌تر باشد كه سير زندگي‌ات را در نظر بگيرم و تو را مستثني بدانم: شكي نيست كه اشتباه كرده‌ام. تو فقط كاري را كرده‌اي كه هميشه مي‌كني، ضعفت را پشت اسم اين و آن پنهان مي‌كني و مشكلاتت را به هزار نفر نسبت مي‌دهي تا... تا حرف دلت را فرياد زده باشي؟

شكي نيست كه اشتباه كرده‌ام. آنقدرش را مي‌دانم كه نبايد ذهنيت اوليه‌ام نسبت به تو را تغيير مي‌دادم و مهم‌تر از آن، بر خلاف آن عمل كردم و نسبت به رفتارِ "تو"ي نمك نشناس- كه از روز اول مي‌دانستم هميشه دستِ پر از عسل را گاز مي‌گيري- عكس العمل نشان دادم.

-----

من و تو هيچ شباهتي با هم نداريم! خودت گفتي، يادت مي‌آيد؟ مفيدترين استفاده از اينترنت را برده بودي و روابط بين متولدين ماه‌هاي مختلف را با چه شوري نشان مي‌دادي؟ آنجا هم نوشته بود كه همان روز اول بايد خفه‌ات مي‌كردم! ستاره‌ها گفته‌اند كه من و تو در يك اقليم نگينجيم! يا شايد بي انصافي باشد اگر خودمان را حاكم فرض كنيم و بهتر است بگويم من و تو با هم در يك جوب نگنجيم! خودمان يا آبمان يا هر چيز ديگر!

-----

فكرت را درست كن بدبخت! نيشت را هم ببند!

-----

ياد دوستي افتادم كه ذهنيت اوليه‌ام درباره‌اش روزي بود كه با دوست ديگري به بهانه ديدن "دفتر كار آينده" رفته بودند و چقدر بدم آمد، بدم آمد ازينكه ذهنيت اوليه‌ام درباره‌اش اينقدر بد شد چون... تو فكر كن چون ماشين حساب مرا هم برده بود و جواب تلفن هم نمي‌داد!

-----

اينجا اگر فكرت خراب بود اشكال ندارد، ‌اما نيشت را حتما بسته نگهدار!

-----

به‌هرحال، اين روزها روزهاي سختي بودند، نه به خاطر وجود "تو" و نه به‌خاطر بي‌اهميت شدن "تو"يي كه با احتساب ساعاتي كه با هم بوديم، صميمي محسوب مي‌شدي، به خاطر اهميتِ بيجايي كه دادم و دوستاني كه بيهوده رنجاندم... مي‌داني، از اول اين متن هر بار از "تو" بعنوان دوست نامبرده‌ام هزار بار لعنت فرستادم به اين زبان فارسي مسخره كه كلمه‌اي براي وصفت نگذاشته، مگر توهين و فحش!

به هر جهت، با اينكه دليل "نثر مسخره" و اين "ادبيات آشغال" كه هيچ سنخيتي با من ندارد و مهمتر از آن، دليل نوشتن اين بلاگ را نمي‌دانم! خواستم بگويم ديشب تصميمم را گرفتم و سيفونِ رفاقت را كشيدم! و چه زيبا پيچ خوردي و رفتي، و چقدر حسرت خوردم براي زلالي اين آب كه حرام تو شد. فقط مانده كه كمي زحمت به "فن" بدهيم تا رايحه‌ات را ببرد و راهي نيست جز تحمل صداي گوش خراش فن و بوي موقتي كه از "تو" بجا مانده و حسرت زلالي آب!