در كل سياست برايم خنده‌دار است، همه چيزش. حالا اينكه دري خورد به تخته‌اي و ما هم قبل از انتخابات جيغ زديم و بعد از انتخابات فرياد، "جو كاذب" بود و تخليه‌ي عقده‌هاي دوران طفوليت! حرارت اين اعتراضات هم ديشب، وقتي فهميدم مصطفي عزيز در درگيري‌هاي شهرك كشته شده، فرو كش كرد -راستي نمي‌دانم چرا اينقدر دلم مي‌خواهد بگويم سفر شيرازمان با مصطفي يكي از شيرين ترين خاطراتم است! شاید به خاطر خنده‌های بی‌سیم و عکس یادگاری با دوربین کنترل سرعت اتوبانها!-

 

 

 به هرحال این اتفاق و سردرگمی و آینده‌ی کدر و بخار گرفته‌ی این اعتراضات، نه دلیل، که بهانه‌ای شد تا پایم را از این قضایا بیرون بکشم - دیگر به رویم نیاور که تا الآن هم پایم چندان داخل این قضایا نبود و فاصله ای با گلیمم نداشت.

 ديگر مملكت را مي‌سپارم به تو كه خسرويي و صلاح مملكت خويش داني و احمقانه‌ترين كارهايت برايم موجه‌ترين آن‌هاست، هرچند كه باد مخالف موهایت را به هم بريزد! و می سپارمش به تويي كه نمي‌دانم اين سبك سري و كوته فكري‌ات از كم لطفي خداست، يا اينكه اصلا تو هم جزو آدمي و همه چيز به خاطر نگاه اشتباه من به تو و اين "چشم حقارت" است كه نمي‌دانم از كجا آمده و چرا  "تو"  درست افتاده‌اي وسطش.

هرچند كه بيربط است، اما بد نيست بداني لااقل وجودت براي من خير است، از وقتي زاويه ديدم را به تو عوض كرده‌ام، یعنی درستش کرده‌ام، ديگر گاه به گاه حس ضعف شخصيتي به سراغم نمي‌آيد هيچ، از يك "خود برتر بيني" مخرب و خاصي هم لذت مي‌برم!

 

 

پ.ن. خدا پدرت را بيامرزد براي اين همه صبرت! كه اگر نبودي همين چند خط چرنديات( كه هربار خودم هم از نثر مزخرفش تعجب مي‌كنم) نمي‌آمد و مي‌شدند عقده!

    مي‌بيني؟ حتي خدا هم از آفرينشت راضي است، حتي خدايي كه از زمان آفرينشت تا درست 2 ساعت مانده به ثبت اين وبلاگ فكر نمي‌كرد يك روز بدرد بخوري!

 

 

پ.ن. از پیش خدا می آمدم.

       چکه چکه،

       فرشته ای،

       قطره های خونم را

       از عرش پاک می کرد...

 

   الان که میخوام "ثبت مطلب" رو بزنم، برای اولین بار شک می کنم که پابلیک کردن یه مطلب میتونه اشتباه باشه!