این روزها روزمرگی بدجور گريبان گير شده، براي همه.  من هم كه گردنم از مو نازك‌تر، از راه نرسيده دست انداخته دور گردنم، با سر انگشت زده به شانه‌ام كه:  چطوري؟

  نه اينكه من هم رو بدهم هاا... نه! سنگين برخورد مي‌كنم، وقتي هست سينه‌ام جلوتر و سرم بالاتر است، ‌اما... اما لعنتي خستگي ندارد، موقع خواب هم مي‌بيني آن گوشه نشسته، با سكوت، صبر، نيشخند،  نگاهت مي‌كند. چند روز كه بگذرد برايت عادي مي‌شود، عادت مي‌كني به اين هم‌خانه جديد، به روزمرگي.

 

  نه اينكه از سر پيري زودرس باشدهاا، نه. از بي‌حوصلگي‌ست، از آب هندوانه -كه تابستان امسال عجب مي‌چسبد!- از اعصاب خورد اين مردم است كه نمي‌دانم چرا هيچ‌كدام از اين 24 ميليون نفر بينشان نيست و عجب انرژي منفي مخربي دارند. از اين صداهاي گرفته است و از اينكه تا مي‌بينندت به جاي احوال پرسي مي‌پرسند چند بار باتوم خورده‌اي. از آن حس امنيتي‌ست كه مدتي بود با ديدن گشت‌هاي نيروي انتظامي القا مي‌شد و ده روز است تبديل شده به نفرت.

  يا شايد هم از پيري زودرس است، از اينكه راننده 70 ساله تاكسي "عمو" خطابت ‌كند. آن‌هم با لحني كه اگر نمي‌دانستم خودم هم در آن سن مثل همين راننده بخت برگشته  ديگر توان يادگيري فنون رزمي را ندارم، دندان برايش باقي نمي‌گذاشتم- اگر دنداني داشته باشد.

-------

 

  كلي كار عقب مانده دارم، خريد "آلوئه‌ورا" و زنگ زدن به چند دوست قديمي و سرك كشيدن در گل فروشي‌ها و چند كتاب فروشي، سردوزي دستكش و دو سه تايي هم فيلم... اشتباه نكن. زندگي منهاي روزمرگي‌اش مي‌شود همين‌ها، هرچند كه خودم هم چندان به اين حرف اعتقاد ندارم. احتمالا آن قسمت از ذهنم كه هي مي‌دود دنبال اين حرف‌ها، تنها ارثي است كه از نسل‌هاي پيشينم –كه ذهنشان هم احتمالا مثل خودشان فسيل شده-  به من رسيده،  قسمت ديگر ذهنم هم اميدوارم ارثي باشد براي نسل هاي آينده‌.

-------

 

  آن "روحي كه خدا در انسان دميده" را راحت‌تر از قبل پيدا مي‌كنم، گاهي در لحن توست، گاهي در لبخندت، گاهي در چشمت، اين آخري را بيشتر از همه مي‌پسندم.

  چند روزيست بيشتر از قبل دقت مي‌كنم به چهره‌ها، يعني... يعني فقط دقتم از صفر به عددي نزديك به صفر رسيده. و لعنتي عجب تاثيري هم دارد! نه اينكه فكر كني دلم لرزيده‌هاا، نه!  نه اينكه فكر كني چشمش سگ داشت‌هاا، نه! سگ نبود، فقط "مهره‌ي مار" داشت، آنهم درست وسط چشمش.  كه به لعنت خدا نمي‌ارزيد، براي من. يك فكري هم بايد براي "من" كنم، از آن كلماتي‌ست كه بدم مي‌آيد ازشان. وقتي مي‌نويسي‌شان  بيخودي مي‌برندت بالا، بايد يك كلمه به جايش پيدا كنم كه هم خوب بنشيند در جمله، هم اينقدر مغرور نباشد.

-------

 

  موضوع را عوض نکردم. بالاخره خدا هم حواسش بوده، وقتی چشم را آفریده، درست است که شیطنت کرده و بخشی از ذهنت را - که نه به نسل های قبل ربطی دارد و نه به نسل های بعد- درگیر این چشم های لعنتی کرده. اما مگر آزار دارد که سگ هم بگذارد آن وسط؟ که چه بشود؟ دلت را گاز بگیرد؟

  خودت هم می دانی دنبال سوژه می گردی، بهانه نیاور.

-------

 

  هم اس‌ام‌اس تعطيل باشد هم توييتر، كلي حرف تلنبار مي‌شود توي دلت، راه گلويت را بند مي‌آورد. بعد هرچه داد بزني فقط هق هق بيرون مي زند.

 

پ.ن. نمی دانم

        این عذاب است یا امتحان

        که بغض هایم

        گریه نمی کنند...

 

 

 

    بعد نوشت: خواستم يك آهنگ دل بگذارم اينجا، گفتم شايد "مديا پلير"تان دارد به سليقه خودتان مي‌رقصد، ترسيدم. راستش ترسيدم از تلفيق صداي تار و آهنگ ساسي مانكن! اگر كسي Playerخوب سراغ داشت براي اين بغل، بدم نمي‌آيد مديونش شوم.