Fake!! همه چيز Fake شده است! حتي اين باران لعنتي، اين باران هم چيني است... به جاي اينكه نم نم و با صبر و حوصله ببارد، شلپ! يكهو مي‌ريزد روي سرت. خدا هم صبرش تمام شده، ديگر حوصله نمي‌كند باران را، رشته‌اي آب آويخته از آسمان را، بريزد جلويش، درشت تر‌ها جدا، ريزترها جدا، بنشيند الك كند، در هاونگ بريزد، خوب بكوبد، آنقدر كه هر وقت بين انگشت‌هايت گرفتي‌شان ناخداگاه ته دلت از اين همه لطافت خالي شود. بعد هم كه خسته شد دانه درشت‌ها را بردارد بريزد جايي، اندونزي، يوگوسلاوي، يا همين مناطق حاره‌اي، گند بزند به يك سال زحمت كشاورز!

ديگر حوصله ندارد برود بازار را سرتاسر بگردد، باران اعلا پيدا كند، كم كم بريزد اين پايين كه "دل و احساسمان شسته شود". بارانِ فله‌اي مي‌خرد، در گوني را باز مي كند، مي‌پاشد و مي‌گويد "بشوييد احساساتتان را كه هيچ كس از احساسِ كثافتتان در امان نيست".

 

روي سخنم بيشتر با تويي است كه اميدوارم اينجا را بخواني. با تويي كه فكر مي‌كردم- و امروز مطمئن شدم- دوستانم را نشانه گرفته ای. با تويي كه جواب سرد دوستي و لبخند محو شده‌ي ديگري را از چشم تو مي‌بينم. با تويي كه هنوز قدرتش را نداري وجودت را بالا بكشي. چنگ مي‌زني به این و آن، با هزار و يك شيوه مظلوميتت را نشان مي‌دهي تا كسي سر خم كند و بگويد دردت چيست، و احتمالا بعد كه اين سرِ خم شده از ترحم را ميبيني، لابد خوشحالي كه قد تو هم شده اندازه سايرين! و چقدر دلم برايت مي‌سوزد وقتي اين سر خم شده صاف شود و حقارت ته چشمانت برق بزند.

ناراحتي‌ام نه از سر شناختي است كه فكر مي‌كني 2 روزه و با دو كلمه حرف درست شده، كه مي‌خواهي 2 روزه و با دو كلمه حرف نابودش كني، نه از سر چهره افسرده‌ي دوستي است كه نمي‌دانم چه در گوشش خواندي كه اينقدر "اي كاش" و "افسوس"و "چرا" ته دلش مانده. ناراحتيم از باراني‌است كه حرام مي‌شود، بدون اينكه "احساس كثافتت را زيرش بشويي..."

 

13 خرداد