کر... کس
مي آيم، سر ميزنم، ميخوانم. فقط ماندهام چه بگويم، چگونه بگويم.
نبودنم را، و بد بودنم را، به پاي چيزي نگذار. شايد از سر بيحوصلگيهاي هميشگيست، يا فكر كن من زيادي روي صبر و رفاقتت حساب باز ميكنم.
يا نه، اصلا بگذارش به پاي اين ديوانگيهاي گاه و بيگاه. بيندازش گردن اين مزاج ِ دمدمي، گردن اين حال خراب و فكري كه چند وقتيست تهي مانده. كه هرچه ميگردم، كه هرچه به ديوارش دست ميكشم نقش و نگاري ندارد و هرچه از پنجره بيرون را ميپايم، رهگذري نميبينم؛ كه همه جا سياهتر از آن است كه نقش و نگار و رهگذري باشد. رهگذري... شانه به شانهي خدايش.
از وقتي توبه كردم كه ديگر بهانه نياورم، كه ديگر حاشيه نروم، كه حرف دلم به جاي اينكه بومرنگ باشد و هي بچرخد و هي بچرخد و آخر به جايي نرسد، جز جاي اولش؛ تير باشد و صاف برسد به هدف، كه حرف رك باشد، پوست كنده باشد... ميداني، از وقتي توبه كردم كه ديگر بهانه نياورم، ماندهام بيدليل. ماندهام اين همه حرف و دليل را چگونه بگويم كه...
كه نخندي؟
اما هنوز هم حرفم را ميزنم
هي ميچرخد،
هي ميچرخد،
هي ميچرخد،
هي ميچرخد،
هي ميچرخد،
هي ميچرخد،
هي ميچرخد،
هي...
تو هم خسته شدی؟
پ.ن. از من انتقام كدام گناه نابخشوده را مي گيری؟
كه قلبم را خوراك كركسان كرده ای
كر! كسان
تنها تو بودی كه
ديدی
شنيدی
مرا