يكي دو سال پيش، همان اوايلي كه با گروهي از دوستان دانشگاهي آشنا شدم، يكي از هم رشته‌اي‌ها بود كه بشدت با اين گروه مشكل داشت. پسر بدي نبود اما انتظار داشت همه مطابق عقايدش رفتار كنند و نمي‌توانس هضم كند كه دوستش با گروهي كه چندان به مزاجش خوش نمي‌آمد رابطه داشته باشد.

   نهايتا اين رابطه بتدريج كمرنگ شد تا جاييكه خيلي وقت بود حتي به يادش هم نيفتاده بودم. هفته‌ي پيش به طور اتفاقي ديدمش، احوال پرسي و چند هندوانه كه زير بغل هم گذاشتيم...

 

   اس.ام.اسي گفته بود كه كاري دارد و قرار شد دانشگاه ببينمش: دوش گرفتم و لباس، نمي‌دانم چرا نرفتم! خيلي راحت اس.ام.اس زدم كه كاري يش آمده و ... شرمنده! البته اين دوست ِ پيچانده شده هم گفت كاري نداشته و مي‌خواسته ليست چند تا دي.وي.دي را نشان بدهد و خلاصه... به يك دوست ديگر كه در جريان بود اس.ام.اس زدم كه "بهش دروغ گفتم، نرفتم :دي" البته يك سري توهين ِ مودبانه هم چاشني اس.ام.اس بود، كه اشتباها براي همان دوست ِ پيچانده شده فرستادمش!

   ---------

 

   بعضي شب‌ها راديو گوش مي‌كنم، معمولا راديو البرز يا پيام. يكي‌شان آهنگ‌هاي ملايم مي‌گذارد، آن يكي آهنگ‌هاي درخواستي... اين صداي پيانو، اين ساكسيفون ِ لعنتي، بد جور دل ِ آدم را مي‌برد، مي‌برد در اوج: آرامش ناب...

   گِل بگيرند هر دوشان را كه الان يكي‌شان اخبار و دروغ و دَغَل پخش مي‌كند، آن يكي آهنگ كردي؛ به قول مجري برنامه، آهنگ سنتي ريتميك!

    --------

 

   حرفي نيست...

 

   پ.ن. اين روزها

          احساسم كه بر كاغذ مي‌نشيند

          پاك مي‌شود!

 

          آمار حاكي‌ست

          ورق برگشته،

          روي كاغذ هم باخته‌ايم.