سرتو بدزد رفيق
خودم را زدهام به نبودن، به نديدن، به نشنيدن... باور كن سخت است. سخت است كه خودت را بزني به آن راه، پاهايت را بيندازي روي هم، روي ميز؛ خودت را بزني به كوچهي "علي چپ" و بنويسي... بنويسي از هر دري و انگار نه انگار كه دلت گرفته از اين همه ظلم، اين همه برادر كشي، اين همه توحش...
تو اسمش را بگذار ترس، بگذار حماقت، بگذار خودخواهي: نميروم، حتي فكر رفتن را هم نميكنم، حتي دوست دارم جلوي رفتن تو را هم بگيرم. راستش را بخواهي ميترسم از رفتنت به توپخانه براي منتظري، ميترسم از جماران، از امام حسين تا آزادي، از عاشورا...
راستش هنوز طعم قبرستان زير دندانهايم مانده رفيق؛ هنوز خونهاي قبلي را يادمان نرفته، هنوز... به خدا كه هنوز زود است براي اين همه هزينه، اين همه جوان، اينهمه جان... به خدا كه ميترسم از دوريات، ميترسم از نبودنت، از روزي كه برايت اشك بريزم، روزي كه اشك پاياني باشد بر اين زندگي ِ الكيخوش، بر اين "كوچه علي چپ"...
به فكر خودخواهيهاي من باش رفيق، مملكت به درك...