بهشت زیر پای فرزندان است!
"هما" كوچكترين دختر من است: قد كوتاه، پاهاي تپل، خنگ، و عاشق شكلات... بيشتر صورتش را 2 چشم كاملا مشكي تشكيل داده به اضافه لُپهايش كه هميشه يا از خوراكي پُر اند، يا از تعجب آويزان! نطفهاش هم حاصل يك تخيل ِ ساده بود از دوستي عزيز...
حالا ديگر "هما"ي 8 ساله پيش من ماندگار شده... همايي كه در اين دنيا فقط من را دارد و "عمه سوري" ...
-------
"رامبد جوان" را نميپسندم؛ چرا؟ نميدانم!
مصاحبهاي بود كه رامبد از خودش ميگفت، از كودكياش و پيرزني كه از او مراقبت ميكرده: پير زني كه به لطف وجودش تمام ِ دوران كودكي ِ "رامبد" به بازي و شيطنت و سر و صدا گذشته ... دروغ چرا؛ كودكي ِ رامبد يكي از افسوسهايم است، افسوسهاي مني كه معيارهاي كودكيام چيزهايي بود بيهيچ شباهتي به او.
-------
دو سه روزي حتي اعصاب خودم را هم نداشتم، سيمهايم قاطي كرده بودند، حسابي... اما امروز؟ راستش خجالت ميكشم بگويم ديشب خواب هما را ديدم: دختري هميشه متعجب با دهاني پر و لُپهايي كه نصف صورتش را تشكيل ميدادند: آنقدر دوستداشتني بود که حالم خوب ِ خوب است!
روزي كه من به دنيا آمدم پدرم چه حالي كرده!
حالا ديگر هماي خيالي تبديل شده به يكي از بزرگترين دغدغههايم. هميشه قسمتي از مغزم درگيرش است. شايد به همين خاطر است كه روزها ميفرستمش پيش "عمه سوري"، ميدانم حرف هم را ميفهمند: سوري همان كسيست كه جاي خالياش، افسوس كودكي هاي من است.
-------
پارسال زمستان براي روزهاي آيندهام كلي تصميم گرفتم، كلي "بايد" تعيين كردم و كلي قول و قرار، كه تا تولد امسالم بايد به فلان چيز برسم و بهمان كار را كنم. ديروز داشتم ميشمردم كه چقدر وقت دارم و چقدر از اين قول و قرارها مانده: حسابي عقب بودم.
نشستم به برنامهريزي؛ براي فلان چيز، بهمان كار. اما امروز ...
امروز تولدم بود!