عاشوراي همين امسال بود، بيابان‌هاي بي‌آب و علف شهريار؛ مثلا تمرين مي‌كرديم. ايستاده بوديم، چند قدمی‌مان دو شاهين بر سر يكي از قنات‌ها نشسته بودند، زل زده در چشممان.

   خاك هجوم مي‌آورد، قبل ازآنكه خاك همه‌جا را بپوشاند شاهين را مي‌ديدي كه بالاي سرت با وقار پرواز مي‌كند: چشم در چشمت... صداي خنده‌ي سميرا مي‌آمد. كمي آنطرف‌تر در جاده‌اي كه به نمي‌دانم كدام ناكجا آباد مي‌رسيد، مردمي بي‌شمار از كنار گورستان مي‌گذشتند؛ همه سياه‌پوش، با نيزه‌هاي چوبي برافراشته و پارچه‌هايي كه انگار بر سر ِ نيزه‌ها به سيخ كشيده باشندشان.

 

   شاهين مي‌نشست بر سر قنات، زل زده در چشمانمان، به دنبال طعمه...

                                             سميرا مي‌خنديد، خاك هجوم مي‌آورد.

      -----------

 

   از كنار گورستان مي‌گذشتيم، در جاده‌اي كه به ناكجا آباد مي‌رسيد. با مردمي بي‌شمار، همه سياه‌پوش، و شاهيني كه چه با وقار بالاي سرمان پرواز مي‌كرد... بيابان‌هاي بي‌آب و علف شهريار؛  نيزه‌هاي برافراشته  و"من"ي كه انگار بر سر نيزه‌اي به سيخ كشيده بودندم.

 

   شاهين مي‌نشست بر سر شانه‌ام، زل زده در چشمانم، به دنبال طعمه...

                                              صداي خنده‌ي زني... خاك هجوم ‌آورد.