روزهاي خوبي را مي‌گذراندم، شايد.

 

من بودم و ليوان ِ خالي ِ دلم، سال‌ها پيش. نفهميدم چه‌شد كه يكهو اين ليوان ِ خالي پر شد..  از لجن. روزها و ماه‌هاي بعد به تماشاي اين ليوان گذشت، روزهايي كه با انگشت تكانش مي‌دادم و هم‌اش مي‌زدم؛ بوي تعفن، عق مي‌زدم. زمان بُرد تا پاك شود، زلال شود.

-------

 

من بودم و ليواني نيمه‌پر، از آبي كِدِر. روزها و ماه‌ها به تماشايش مي‌نشستم، با دلي پر از ترس ِ تكان دادنش، از ترس بويي كه شايد متعفن مي‌بود و از ترس عق زدن... از تو چه پنهان، ترسيدم از سكون اين آب، از گنداب، از لجنزار...

-------

 

من‌ام و ليواني نيمه پر: دنيايي عجيب. آب، دانه‌هاي رنگي كه مي‌رقصند و مي‌رقصانند و مي‌خندند و رنگ مي‌پاشند، سياهي‌ها را مي‌پوشانند؛ ماهي‌ها، جلبك و عروسان درياي؛ ستاره، اسب آبي و پريان دريايي... و آن زير رسوبي سخت كه فاتحانه ژرفاي ليوان ِ دلم را تسخير كرده. و اين‌ها كه آرامش اين آب را برهم مي‌زنند حباب‌اند، مي‌آيند و مي‌خندند و مي‌رقصند و ... مي‌تركند؟

 

ليوان بزرگي‌ست،

كه نشسته‌ام به تماشايش.

روزهاي خوبي را مي‌گذرانم، شايد.