عشق؛ عندالمطالبه است!
بهنظرت 40 سالگيام چگونه خواهد بود؟ يكي از اين پيرمردهاي خميده كه هميشه لبخندهاي شيرين بر لب دارند يا يكي از اين پير و پاتالهاي اخمو و بد اخلاق، با موهاي سفيد روي شقيقه و لبخندهايي كه ترجيح ميدهم به گور پدرشان بزنند؟
احتمالا دومي؛ و لابد اين لبخندها را با هزار تقلا به خورد مردم خواهم داد در خلوت، به دروغ ِ زندگي ِ شرافتمندانهام خواهم بالید و تقصير تمام نداشتهها را هم میاندازم گردن اين و آن و ... خلاص!
اين تصوير را دوست ندارم: اينكه خيلي زود تبديل میشوم به پيرمردي كودن، با موهايي به پريشاني فكرش؛ و خاطراتي آشفته كه حتي لبخندي سرد هم بر لبانش نمينشانند. شايد همين است كه هميشه...
فراموشش کن اصلا.
آدم مزخرفي خواهم شد،
چه خوب كه تو آن موقع نيستي.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۴ ب.ظ توسط حسن فراهانی
|