به‌نظرت 40 سالگي‌ام چگونه خواهد بود؟ يكي از اين پيرمردهاي خميده كه هميشه لبخندهاي شيرين بر لب دارند يا يكي از اين پير و پاتال‌هاي اخمو و بد اخلاق، با موهاي سفيد روي شقيقه و لبخندهايي كه ترجيح مي‌دهم به گور پدرشان بزنند؟

   احتمالا دومي؛ و لابد اين لبخندها را با هزار تقلا به خورد مردم خواهم داد در خلوت، به دروغ ِ زندگي‌ ِ شرافتمندانه‌ام خواهم بالید و تقصير تمام نداشته‌ها را هم می‌اندازم گردن اين و آن و ... خلاص!

 

   اين تصوير را دوست ندارم: اينكه خيلي زود تبديل می‌شوم به پيرمردي كودن، با موهايي به پريشاني فكرش؛ و خاطراتي آشفته كه حتي لبخندي سرد هم بر لبانش نمي‌نشانند. شايد همين است كه هميشه...

   فراموشش کن اصلا.

 

 

                  آدم مزخرفي خواهم شد،

                  چه خوب كه تو آن موقع نيستي.