پونه دوست خوبي بود. از آن دخترهاي ديوانه و شيطان، از آن‌هايي كه هميشه وقتي لازم‌شان داشتي سر و كله‌شان پيدا مي‌شد، آن‌هايي كه انگار نمي‌دانستند ناراحتي و نگراني و بي‌حوصلگي يعني چه. در يك مهماني رسمي ديدم‌اش. چشمان بي‌قرارش داد مي‌زد كه به اين‌جور مهماني‌ها عادت ندارد؛ آخرش هم سگ ِ همين چشم‌ها بودند كه دلم را گاز گرفتند.

 

   روزهاي با هم بودن‌مان را نشمردم، سريع‌تر از آن مي‌گذشتند كه بشماري‌شان. روزهايي كه هر ساعت‌شان به خنده مي‌گذشت و به شرط بندي: شرط بر سر بيليارد، ورق، رنگ لباس فلاني كه قرار است بيايد، تا بالاي آن خيابان بدويم؟ يادم تو را فراموش!

   و شك نكن كه بازنده‌ي همه‌ي شرط‌ها تو بودي؛ اين شرط‌هاي هميشه براي شام، براي كولي، براي شكلات، بوس، 2 تا فال از دخترك سر چهار راه، بستني، بستني، بلیط سینما، بستني، بستني، بستني...

 

   فقط مي‌ماند آن شيطنت ِ اتوبان‌هاي آخر شب كه خوشي روز را از دماغم بيرون مي‌كشيد. از دماغ مني كه دوست نداشتم با اوباش ِ پرادعاي تهران شرط ببندد، دوست نداشتم عصبي بنشيند پشت فرمان و همت و مدرس را بكند شهربازي‌مان. آن هم براي لذت دو پرس شام مجاني و يك پس گردني، براي شكلات، براي بستني...

 

   ديشب مادرش زنگ زد، نگران. رفتم همت و فضل‌الله و مدرس را بگردم. رسيدم به غول سياهش كنار اتوبان كه مثل لاك‌پشتي پشت و رو مانده بود و نيشخند مي‌زد به پونه‌اي زير پارچه‌ي سفيد و بين سكه‌ها و پنجاه تومني و صد تومني‌هايي كه قدر يك بستني هم نمي‌ارزيدند...