مرا با ضد حريق در گور بگذاريد.
سرطان مريضي عجيبيست، روحيهات را كه ببازي ميروي زير خاك...
-----
حالا مثلا يك روز ميشود كه من هم سرطان ميگيرم؛ به تو هم نميگويم اصلا. يك روز هم ميشود كه تو ميروي؛ دلت تنگ ميشود، به من هم نميگويي اصلا. بعد من روحيهام را ميبازم، تو با خاطرات بازي ميكني، دكترها آماده ميشوند براي گواهي فوت، جواز دفن؛ غم آخر خانواده و دوستان و آشنايان، پارچههاي مشكي، گردوي لاي خرما.
من آماده ميشوم كه بروم موتور بخرم، وسط خيابانها حماقت كنم، خودم را به كشتن بدهم، بروم جهنم. اصلا بايد هم بروم جهنم! هرچه آدم درست و حسابيست ميرود جهنم، هرچه دختر خوشهيكل و بلوند است ميرود جهنم، هرچه آدم اهل ِ دل است ميرود جهنم... ميمانند چهار تا آدم ِ نديد- بديد كه دنياشان را از دست دادهاند كه رفتهاند بهشت انگور بزنند به بدن و لاو بتركانند، آن هم با يك مشت حوري ِ زشت و بدتركيب با اندام ِ عربپسند، بازاريپسند، بدرد نخور...
باز حرف دختر شد پاك يادم رفت.. . مريضيام چه بود كه مُردم؟