عمر خوبی داری، به عمر منم سر بزن
نشسته ام و بازی میکنم. هیچ کار دیگری نیست که حوصله اش را داشته باشم. آدم یا مثل انسان صبح تا عصر میرود سر کار، عصر میرود با معشوقه اش یک چیزی میخورد و بعد می آید خانه و شام و خواب؛ یا یکسره فیس بوک چک میکند و بازی میکند و زندگی را به عیاشی میگذراند؛ یا صبح تا شب سرش با تهش بازی میکند و فکرش از خزئبلات پر میشود. و چون آدمی نیستم که سرم به ماتحتم پنالتی بزند و بیکار هم هستم بازی می کنم. بازی میکنم و یکهو بصورت غافلگیرانه میروم فیس بوکم را چک میکنم. انگار عزیزی در اتاق عمل دارم و منتظرم دکتر –که مثل تمام دکترهای باتجربه نیمه کچل است و دستش موهای بلندی دارد- بیاید روی وال ِ فیسبوکم بنویسد "ما تلاش خودمان را کردیم، مریض خودتان ریقو بود". یا مثلا بنویسد "مبارکه، دختره. برو تو صفحه ی خانومت لایک بزن"... که هیچ وقت نمی آید چون ما مریض ریقو در خاندان ِ بی بخارمان نداریم و کسی هم هنوز به من زن نداده.
همین، یعنی فقط همین ها! این میشود یک روز من. این میشود گذران عمر من، غیر از آن چند ساعت با هم بودن های 2 نفره که جزو گذران عمر به حساب نمی آیند البته.
------
دلم تنگ ِ اینجا بود. سلام.