حالا هي سطل آشغال آتش بزن،
  هي شعار بده و فحش، هي سبز بپوش، عربده بزن،
  هي اعصاب خودت را بگذار زير پاي بغلي و داد بزن تا عضلات شكم و سينه‌ات بگيرد،
  هي دستت را تكان بده، هي تاس بينداز....
  هی تاس بیانداز، نا اميد...
  بزن زیر کاسه کوزه ی این میز
  لگد بزن به بخت بدبختی های خفته، خوب آخرش؟
 
اين تاس كثافت شش ندارد، مي‌فهمي؟
 
قصه اصلی این بود:
   علی بابا
   و چهل دزد دیگر بغداد...
 
  --------
پ.ن.   کدام فکر بیمار
          تیشه و ریشه را
          قافیه کرد؟